![]() |
![]() |
|
| نه تشنه عشق، چون آدم تشنه روزی سیرآب میشه |
|
سلام دوم اينكه : .... این روزها جای خالیت را بیشتر احساس میکنم. در خیابان.....تاکسی.....سر كار.....در حافظه موبایلم... درست قبل از سفررفتن و دقیقا بعد از رسیدن به مقصد...... اما هنوز در ترانه هایم هستی.....مغرور و دست نیافتنی.....سبز و مهربان.....سبز پر رنگ همان رنگي كه دوست داري. به بودن بی تو عادت نکردم هيچوقت.... دستهای من هنوز هم بوی دستهای تو را میدهد ......شبم با چراغ هیچ خورشیدی روشن نمیشود...راستي چرا بعد از تو بي خوابي به سراغم امد.... من از بی تو بودن ، به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. امروز دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی كه گذشت، گرفته است.... بغض چشمانم به اندازه باروري تمام ابرهاي بهاريست وقلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در کوره ی داغ تابستانی خود دارد می سوزد...چهارفصلی است انگار، سرزمین دقایق من! عشقت را در هزار کلمه ی عاشقانه پیچیده بودی، و من مثل کودکی بازیگوش، شوق باز کردن کاغذ کادو را داشتم و دیدن احساسی که توی آن جا خوش کرده بود.. چه ساده بودم من، که مثل کودکی هایم فریب طعم شیرین آب نبات را خوردم ... باز هم کام لحظه هایم شیرین شد از طعم کلمات عاشقانه و عقل رنگ باخت در شوقِ معشوق بودن!!. یادم امد که روزی به خودم قول داده بودم که گول عشق را نخورم و واقع بین باشم. یادم رفت به خودم قول داده بودم که همیشه از عقل کمک بگیرم بیچاره عقل! در پشت حصارهایِ بلندِ زندانِ احساس، چنان محبوس بود که راهی به بیرون نداشت . راستي چه چیز مرهم زخم تنهایی ات شد، که از عشق آرامش بخش تر بود؟ کلاه عاشقی را بر سر دلم گذاشتم... دلم گرفته! دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی گرفته است...آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری بارانی است...و قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در کوره ی داغ تابستانی خود دارد می سوزد... داغی است بر دلم که می گدازد جگرم را...چهارفصلی است انگار سرزمین دقایق من! واي خدا چرا به پایان خود نمي رسم.
|
|
+ نوشته شده در
87/12/18ساعت 9:39 توسط امیر و یاسمین |
|
|
+ نوشته شده در
87/02/30ساعت 7:15 توسط امیر و یاسمین |
|
|
من آن غریبه ی دیروز آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی .برای سالها می نویسم ...سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ...افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود ...که همیشه یکی بود یکی نبود |
|
+ نوشته شده در
87/02/08ساعت 17:20 توسط امیر و یاسمین |
|
|
الهی که شفا پیدا کنی تو واسه دردات دوا پیدا کنی تو تو این که دنیا که بی وفایی رسمه رفیق باوفا پیدا کنی تو عمراً تموم دنیا رو بگردی مثل من عاشقی پیدا کنی تو نرو افسانه من ناتمومه بدون اگه بری کارم تمومه بهت گفتم بیا دنیای من باش کنارت حتی مردن آرزومه شنیدم تو دلت انگار می گفتی که عاشقی کجاست وفا کدومه میخوام به سردیه شبهام بخندم میخوام به پوچیه فردام بخندم وقتی میبینمت با دیگرونی تو اوج گریه هام میخوام بخندم میخوام داد بزنم تنهای تنهام میخوام وقتی میگم تنهام بخندم منم تو شهر غم زندونی تو غم و غصه دل ارزونی تو نگو دوستت دارم به یه غریبه میشه اون مثل من زندونیه تو رسیده اون شبی که تو میخواستی چه بده آخره مهمونی تو |
|
+ نوشته شده در
86/11/30ساعت 11:46 توسط امیر و یاسمین |
|
|
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهاييست ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشاييست مرا در اوج ميخواهي تماشا كن تماشا كن دروغين بودمت ديروزمرا امروز تماشا كن |
|
+ نوشته شده در
86/11/02ساعت 19:7 توسط امیر و یاسمین |
|
|
آن بت گريه می کرد. زيرا هرگز نتوانسته بود دعايی را مستجاب کند و معجزه ای را برآورده. زيرا شادمان نمی شد از پيشکش هايی که به پايش می ريختند و قربانی هايی که برايش می آوردند زيرا دلتنگ کوهی بود که از آن جدايش کرده بودند و بيزار از آن تيشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برايش گذاشته بودند و ستايشش می کردند. بت بزرگ گريه می کرد. زيرا می دانست نه بزرگ است و نه باشکوه و نه مقدس همه به پای او می افتادند و او به پای خدا. همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گريستند و او برای خدا او بتی بود که بزرگی نمی خواست، .عظمت و ابهت و تقدس نمی خواست. نام نمی خواست و نشان نمی خواست او گريه می کرد و از خدا تبر می خواست. ابراهيم می خواست. شکستن و فرو ريختن می خواست خدا اما دعايش را مستجاب نمی کرد هزار سال گذشت. هزاران سال. و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهيم آن روز بت بزرگ بيش از هر بار ديگر گريست، بلندتر از هر روز زيرا دانست که ابراهيمی نخواهد بود. زيرا دانست که از اين پس او هم بت است و هم ابراهيم خدايا! خدايا! خدايا چگونه بتی می تواند تبر بر خود بزند؟ چگونه بتی می تواند خود را در هم شکند و خود را فرو ريزد؟ چگونه؟ چگونه؟چگونه؟ ...... خدايا ابراهيمی بفرست، خدايا ابراهيمی بفرست، خدايا ابراهيمی بفرست خدا اما ابراهيمی نفرستاد بی باکی و دليری و جسارتی اما فرستاد، ابراهيم وار و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ريخت. مردمان گفتند اين بت نبود، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده پس نامش را از ياد بردند و تکه هايش را به آب دادند و خاکه هايش را به باد و ديگر کسی نام او را نبرد، نام آن بتی که خود را شکست. اما هنوز صدای شادی او به گوش می رسد، صدای شادی آن مشت خاک که از ستايش مردمان رهيد صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسيد من هشتمين آن هفت نفرم >>> عرفان نظر آهاری |
|
+ نوشته شده در
86/10/27ساعت 14:35 توسط امیر و یاسمین |
|
|
عشق و ازدواج شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندمزار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني. شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم . استاد گفت: عشق يعني همين، شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نميتواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين. |
|
+ نوشته شده در
86/10/25ساعت 7:34 توسط امیر و یاسمین |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
86/10/22ساعت 9:4 توسط امیر و یاسمین |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
آهای آهای کبوترا، شاپرکا ، قاصدکا، آهای نسیم رهگذر، ای مرغک شانه به سر، ای گل سرخ، عقاقیا، نسترنا، شقایقا، ای کوچه های پر نفس، پنجره های در قفس، آیا از او شنیده اید؟ او را به جایی دیده اید؟ او را که با من آشناست، در خلوتم اوج صداست، ای بلبل دیوانه مست، ای سرزمین دور دست، ای جاده های تب زده، مسافران شب زده، سایه ی او را دیده اید؟ صدای او شنیده اید؟ او را که در من زندگیست، در من همیشه ماندنیست، آیا از او شنیده اید؟ او را به جایی دیده اید؟ او را که با من آشناست |
|
+ نوشته شده در
86/10/19ساعت 10:44 توسط امیر و یاسمین |
|
|
تقدیم به تو آخرين تپش در قلبم تويي اي نازنينم آخرين اشك بر روي گونه هاي خيسم تو هستي تو آخرين عشق در پيكر بي جانم هستي آخرين اميد در ميان همه ي نا اميديم هستي تو آخريني و من هنوز درابتداي راه تو تو آخرين موج در درياي طوفاني و من هنوز بسان قايقي سر شكسته از امواج در ابتداي ساحل تو آخرين قله اي و من هنوز تپه اي در ميان صحرايم آخرين ديدار تويي من هنوز در انتظار لحظه ي ديدار بي خوابم |
|
+ نوشته شده در
86/10/19ساعت 8:55 توسط امیر و یاسمین |
|
|
قلب تو کجاست ؟ رابرت داوینسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند او میمیرد قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید . هفته ها بعد یکی ار مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای تازه برایت دارم آن زنی که از تو پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده دوست من. رابرت با خوشحالی جواب داد : خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است این که خیلی عالی است |
|
+ نوشته شده در
86/10/18ساعت 12:29 توسط امیر و یاسمین |
|
|
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دخترِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين مي کوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. مرد با خودش گفت: گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. پس به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. * زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب! |
|
+ نوشته شده در
86/10/16ساعت 16:10 توسط امیر و یاسمین |
|
|
کاش می شد
کاش می شد سرزمین عشق را در میان گامها تقسیم کرد کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد کاش میشد با نسیمشامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد کاش می شد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد کاش میشد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزو ها پر کشید کاش می شد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پر نور شد کاش میشد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نامهربانی را ندید کاش میشد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد کاش می شد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشید داد کاش میشد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت کاش می شد که دلی را شاد کرد بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت کاش میشد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد کاش می شد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد کاش میشد جای اشعار بلند بیت ها راساده و زیبا کنم کاش می شد برگ برگ بیت را سرخ تر از واژه رویا کنم کاش میشد با کلامی سرخ و سبز یک دل غمدیده را تسکین دهم کاش میشد در طلوع باس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهم کاش میشد با تمام حرف ها یک دریچه به صفا را وا کنم کاش میشد در نهایت راه عشق آن گل گم گشته را پیدا کنم
|
|
+ نوشته شده در
86/10/13ساعت 10:21 توسط امیر و یاسمین |
|
|
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دخترِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين مي کوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. مرد با خودش گفت: گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. پس به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. * زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب! |
|
+ نوشته شده در
86/10/13ساعت 7:55 توسط امیر و یاسمین |
|
|
عشق در لحظه پدیدمی آید، دوست داشتن در امتداد زمان. عشق معیارها را در هم می ریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود. عشق ویران کردن خویشتن است، دوست داشتن ساختنی عظیم. عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناخت سرچشمه می گیرد. عشق قانون نمی شناسد، دوست داشتن اوج احترام به قانون است. عشق فوران می کند چون آتشفشان، دوست داشتن جاری می شود چون رود. عشق مامور تن است، دوست داشتن پیغمبر روح.
یاسمین جونم دوست دارم، تولدت مبارک گل خوشگلم
|
|
+ نوشته شده در
86/09/29ساعت 12:41 توسط امیر و یاسمین |
|
|
در هند سقایی بود که دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد، و روي شانه هايش مي گذاشت. در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت، بنابراين در حالي که کوزه سالم، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد. براي مدت دو سال، سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه مي رساند. کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد، اما کوزه شکسته، بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود. بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه، کوزه شکسته به سقا گفت: « من از خودم شرمنده ام و از تو پوزش میخواهم چون در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد، انجام دهم. به خاطر شکاف های من، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي. » سقا لبخندی زد و گفت : « کوزهء نازنینم! از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني. » در حين بالا رفتن از تپه، کوزهء شکسته گل هاي باطراوت و زیبای کنار جاده را دید که با گرمای آفتاب مي درخشیدند و عطر شان همهء فضا را فراگرفته بود. سقا گفت :« من از شکاف هاي تو خبر داشتم و ببین چگونه از آنها استفاده کردم؟! من در کناره راه، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم، تو به آنها آب داده اي. براي مدت دو سال، من با اين گل ها، خانه اربابم را تزئين و عطرآگین ساختم. بي وجود تو، خانه نمي توانست اين قدر زيبا و مطبوع باشد. » |
|
+ نوشته شده در
86/09/28ساعت 10:21 توسط امیر و یاسمین |
|
|
به نام او كه آسمان خيال و روياهايم را ساخت كاش مي توانستم سواربر قاصدك نام آور بسوي آسمان پرواز كنم آنوقت ميان ابرهاي سپيد گردنبند بهار را به گردن آويزم. كاش مي شد همراه پرستوهاي مهاجر به ديدن خدا روم و كاش مي شد آسمان كاخ رويايم بود. وقتيكه به آسمان رسم از ابرها براي خود انساني مي سازم كه احساسم را درك كند و آنگاه با دستان خود گل محبت را مي كارم و خانه عشق را راه مي اندازم و درخت ودايي را كه وجود دارد قطع خواهم كرد. من سرود و غزل آخر را خواهم كشت و كنار هرپيچ رود ابري ازجنس بو دن و ماندن خواهم گذاشت من در آنجا به انتظار غروب مي نشينم و در آن لحظه پر شكوه و رويايي پرنده هاي دلشكسته را آزاد خواهم كرد من نور را مي گيرم و زندگي مي كنم من عشق را از ابرها مي گيرم و با ضربان قلب طلوع احساسم را جان مي بخشم و با هر غروب صدايم را مي گشايم من درميان ابرها خانه اي مي سازم و با تنهايي خود بازي مي كنم من در ميان ابرهاي ريز و درشت شعر خواهم خواند خواهم خوابيد و هر صبح با نوازش طلايي رنگ خورشيد بيدار خواهم شد من از تنهايي خود نمي رنجم من همزاد تنهايي, دوست غم، و از جنس مرگم فقط، فقط اي كاش ابرها احساسم را درك كنند در آسمان شكوفه هاي عشق مي كارم و به روي ابرها پرواز را تجربه مي كنم من به هر تكه اؤ ابر عشق مي دهم و غم آنها را مي گيرم و سعي مي كنم احساسشان را درك كنم و از اقاقي هاي آنها بدرستي مواظبت كنم قاصدك من خسته از پرواز خيالم باز مي گردد و درگوشم نجوا مي كند رويا تمام شد تا به خود مي آيم غروب است و من دلتنگتر از هميشه كاش اين ابرها در اين سفر مرا همراه خود مي بردند. |
|
+ نوشته شده در
86/09/28ساعت 8:10 توسط امیر و یاسمین |
|
|
دوستی بدستم نامه ای داد، خواندم. در آن نوشته بود: رفیق! معلوم است گرسنگی نکشیده ای که این همه از عشق می نویسی! بی درنگ قلم از جیب در آوردم و نوشتم: گرسنه تر از آن هستم که عاشق نباشم!!.......................... فقیر تر از ثروتمندانی که جز " پول " ثروتی ندارند، آنهایی هستند که شکمشان سیر، ولی چشم شان گرسنه است.... و اگر "" معرفت "" ثروت تو باشد هر گز به کفر رو نخواهی آورد ....................!؟ |
|
+ نوشته شده در
86/09/27ساعت 8:34 توسط امیر و یاسمین |
|
|
روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا ميزند او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نيش زد . مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب بار ديگر او را نيش زد. رهگذري او را ديد و پرسيد: براي چه عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي؟ مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم پس چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتاً نيش ميزند ؟؟ هر کسی یه طبیعتی داره، پس سعی کن بخاطر طبیعت دیگران طبیعت خودت رو فراموش نکنی
هرگز عشق ورزيدن را متوقف نساز، لطف و مهرباني خود را دريغ نکن، حتي اگر ديگران تو را بيازارند |
|
+ نوشته شده در
86/09/26ساعت 15:6 توسط امیر و یاسمین |
|
|
قلب منی عزیز من دوست دارم یه عالمه هر چی به پات گل بریزم باز میدونم خیلی کمه روز و شبم بدون تو میگذره اما خیلی سخت نا ندارم بی تو باشم بمون تو در کنار من تو عشق من وجود من فرشته نجات من امید من قرار من بیا تو باز کنار من عشق منی عزیز من بخوای نخوای مال منی کاش یه روز از راه برسه از این و اون دل بکنی بزار که عطر نفسات پر کنه قلب خونه رو میخوام که عاشق بمیرم حتی اگه بگی برو تو عشق من وجود من فرشته نجات من امید من قرار من بیا تو باز کنار من |
|
+ نوشته شده در
86/09/26ساعت 14:59 توسط امیر و یاسمین |
|
|
چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده، زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز... عاشقي؟ پس گوش كن! بدان، عاشق به اميد عشقش زندست. بدان، يه عاشق، عاشق كشي بلد نيست. بدان، يه عاشق هرگز دروغ نميگه مخصوصاً به عشقش. بدان، اگه به كسي دروغ گفتي يعني اون رو كشتي. اگه عشقت رو دوست داري هرگز به اون قول نده. خجالت و غرور رو بذار كنار، اگه دوسش داري بهش بگو، به ساده ترين شكلي كه بلدي يا ميدوني كه ميفهمه كه دوسش داري كسي مي تواند به پاي عشق بميرد كه پيش از آن در زندگي پيش چشمانش مرده باشد ... |
|
+ نوشته شده در
86/09/26ساعت 8:8 توسط امیر و یاسمین |
|
|
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت: مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟ كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد؟ كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟ قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود. در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد، زيرا سبكي قانون راه خداست . قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد. پيامبر گفت اينجا بهشت است. مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست . مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند. اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت : درود بر شما راز من همين بود. آن كه مرا ميخواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد . و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري . |
|
+ نوشته شده در
86/09/26ساعت 8:4 توسط امیر و یاسمین |
|
|
ظلم معلم انوشيروان را معلمى بود. روزى معلم او را بدون تقصير بيازرد، انوشيروان كينه او را به دل گرفت تا به پادشاهى رسيد. روزى او را طلبيد و با تندى از او پرسيد: كه چرا به من بى سبب ظلم نمودى؟ معلم گفت: چون اميد آن داشتم كه بعد از پدر به پادشاهى برسى. خواستم كه تو را طعم ظلم بچشانم تا در ايام سلطنت به كسى ظلم ننمائى. |
|
+ نوشته شده در
86/09/26ساعت 7:59 توسط امیر و یاسمین |
|
|
گردر دل می دیدم غم ودرد جدایی را به دل هرگزنمی دادم خیال آشنایی را عشق با روح شقایق زیباست عشق با حسرت عاشق زیباست عشق با نبض دقایق زیباست عشق با زهر حقایق زیباست عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست |
|
+ نوشته شده در
86/09/26ساعت 6:56 توسط امیر و یاسمین |
|
|
روز قسمت بود
سهم تان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است و هر که آمد چيزي خواست يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت : خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي و نه آسمان و نه دريا ..... تنها کمي از خودت تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد نام او کرم شب تاب شد خدا گفت : آن که نوري با خود دارد بزرگ است حتي اگر به قدر ذره اي باشد تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت : کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست . |
|
+ نوشته شده در
86/09/25ساعت 17:4 توسط امیر و یاسمین |
|
|
زیبایی صدفی به صدف دیگر گفت: درد زیادی در درونم احساس می کنم. دردی سنگین که مرا عذاب می دهد. صدف دیگر با غرور گفت: ستایش خدای آسمان ها و زمین را، که من هیچ دردی را در خود ندارم، خوب هستم و سلامت. در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید رو کرد به صدف از خود راضی و گفت: بله، تو کاملا خوب و سلامتی، اما دردی که همسایه ات را می آزارد، مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای ! |
|
+ نوشته شده در
86/09/25ساعت 16:59 توسط امیر و یاسمین |
|
|
تصميم مرد تصميمش را گرفته بود. مي خواست اموالش را بفروشد و در تجارت به کار اندازد. هر شب دعا مي کرد: خدايا کمکم کن تا در تجارت موفق شوم... اما هر چه بيشتر تلاش مي کرد کمتر موفق ميشد تا اينکه بالاخره توانست آنها را با قيمت بالايي بفروشد عاقبت چنان غرق در ثروت شد که از همه چيز و همه کس بريد. از تنهايي به خدا پناه برد و گفت: خدايا! تو که مي دانستي عاقبتم چنين مي شود چرا دعايم را مستجاب کردي؟؟؟ در خواب کسي به او گفت: بار اول ثروت خواستي و خدا از تو صبر خواست اگر صبر مي کردي بهترين راه را براي خوشبختي انتخاب مي کردي. |
|
+ نوشته شده در
86/09/25ساعت 16:57 توسط امیر و یاسمین |
|
|
گوش عمروعاص معاويه روزى عمروعاص را به كاخ خود دعوت نمود و گفت: من رازى دارم كه تاكنون پنهان كرده بودم. اكنون تصميم گرفتم آن را بگويم. گوشت را نزديك دهان من آر تا بگويم. عمروعاص سر را پيش برد و گوشش را نزديك دهان معاويه قرار داد. معاويه گوشش را به دندان گرفت و سخت گزيد كه صداى نعره عمروعاص بلند شد معاویه در دم گفت: اى عمروعاص با همه حكمت و تدبير تو كه بدان شهرت دارى ديدى چگونه فريبت دادم؟ تو هيچ فكر نكردى كه جز من و تو كسى در اين اطاق نيست پس چرا در اين اطاق كه هيچكس نيست، رازى بيخ گوش تو بگويم و بلند نگويم؟ خواستم عملا به تو بفهمانم كه در اين امر هم مثل ساير امور من از تو زيرك تر و باهوش تر هستم. |
|
+ نوشته شده در
86/09/25ساعت 12:7 توسط امیر و یاسمین |
|
|
ما همسایه خدا بودیم شايد مرا ديگر نشناسی، شايد مرا به ياد نياوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما همسايه ی شما بوديم و شما همسايه ی ما و همه مان همسايه ی خدا يادم می آيد گاهی وقتها می رفتی و زير بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خنديدی و من پشت خنده هايت پيدايت می کردم خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود. نور از لای انگشتهای نازکت می چکيد. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند يادت می آيد؟ گاهی شيطنت می کرديم و می رفتيم سراغ شيطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسيد. فقط می گفت: همين که پايتان به زمين برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی. آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره می پريدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی اما هميشه خواب زمين را می ديدی. آرزوئی روياهای تو را قلقلک می داد. دلت می خواست به دنيا بيائی. و هميشه اين را به خدا می گفتی. و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين کار را کردم، بچه های ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد تو اسم مرا از ياد بردی و من اسم تو را ما ديگر نه همسايه ی هم بوديم نه همسايه ی خدا ....... ما گم شديم و خدا را گم کرديم دوست من، همبازی بهشتی ام! نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند: از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگر گم شدی از اين راه بيا. بلند شو از دلت شروع کن شايد دوباره همديگر را پيدا کرديم عرفان نظر آهاری |
|
+ نوشته شده در
86/09/25ساعت 9:9 توسط امیر و یاسمین |
|
|
عشق آن نیست که هر لحظه کنارت باشد عشق آن است که هر لحظه به یادت باشد ************************ بعضی وقتا چشمام به قلبم حسودی می کنن میدونی چرا؟ ... خوب حدث بزن؟ ... نمیدونی؟ ... چون تو همیشه به قلبم نزدیکی اما از چشمام دوری |
|
+ نوشته شده در
86/09/24ساعت 15:29 توسط امیر و یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلاگ رو با تمام وجودم تقدیم میکنم به عشقم یاسمین، امیدوارم که ازش خوشش بیاد
|
|
RSS
|