![]() |
![]() |
|
| نه تشنه عشق، چون آدم تشنه روزی سیرآب میشه |
|
+ نوشته شده در
87/02/30ساعت 7:15 توسط امیر و یاسمین |
|
|
من آن غریبه ی دیروز آشنای امروز و فراموش شده ی فردایم در آشنایی امروز می نویسم تا در فراموشی فردا یادم کنی .برای سالها می نویسم ...سالها بعد که چشمان توعاشق می شوند ...افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود ...که همیشه یکی بود یکی نبود |
|
+ نوشته شده در
87/02/08ساعت 17:20 توسط امیر و یاسمین |
|
|
الهی که شفا پیدا کنی تو واسه دردات دوا پیدا کنی تو تو این که دنیا که بی وفایی رسمه رفیق باوفا پیدا کنی تو عمراً تموم دنیا رو بگردی مثل من عاشقی پیدا کنی تو نرو افسانه من ناتمومه بدون اگه بری کارم تمومه بهت گفتم بیا دنیای من باش کنارت حتی مردن آرزومه شنیدم تو دلت انگار می گفتی که عاشقی کجاست وفا کدومه میخوام به سردیه شبهام بخندم میخوام به پوچیه فردام بخندم وقتی میبینمت با دیگرونی تو اوج گریه هام میخوام بخندم میخوام داد بزنم تنهای تنهام میخوام وقتی میگم تنهام بخندم منم تو شهر غم زندونی تو غم و غصه دل ارزونی تو نگو دوستت دارم به یه غریبه میشه اون مثل من زندونیه تو رسیده اون شبی که تو میخواستی چه بده آخره مهمونی تو |
|
+ نوشته شده در
86/11/30ساعت 11:46 توسط امیر و یاسمین |
|
|
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهاييست ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشاييست مرا در اوج ميخواهي تماشا كن تماشا كن دروغين بودمت ديروزمرا امروز تماشا كن |
|
+ نوشته شده در
86/11/02ساعت 19:7 توسط امیر و یاسمین |
|
|
آن بت گريه می کرد. زيرا هرگز نتوانسته بود دعايی را مستجاب کند و معجزه ای را برآورده. زيرا شادمان نمی شد از پيشکش هايی که به پايش می ريختند و قربانی هايی که برايش می آوردند زيرا دلتنگ کوهی بود که از آن جدايش کرده بودند و بيزار از آن تيشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برايش گذاشته بودند و ستايشش می کردند. بت بزرگ گريه می کرد. زيرا می دانست نه بزرگ است و نه باشکوه و نه مقدس همه به پای او می افتادند و او به پای خدا. همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گريستند و او برای خدا او بتی بود که بزرگی نمی خواست، .عظمت و ابهت و تقدس نمی خواست. نام نمی خواست و نشان نمی خواست او گريه می کرد و از خدا تبر می خواست. ابراهيم می خواست. شکستن و فرو ريختن می خواست خدا اما دعايش را مستجاب نمی کرد هزار سال گذشت. هزاران سال. و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهيم آن روز بت بزرگ بيش از هر بار ديگر گريست، بلندتر از هر روز زيرا دانست که ابراهيمی نخواهد بود. زيرا دانست که از اين پس او هم بت است و هم ابراهيم خدايا! خدايا! خدايا چگونه بتی می تواند تبر بر خود بزند؟ چگونه بتی می تواند خود را در هم شکند و خود را فرو ريزد؟ چگونه؟ چگونه؟چگونه؟ ...... خدايا ابراهيمی بفرست، خدايا ابراهيمی بفرست، خدايا ابراهيمی بفرست خدا اما ابراهيمی نفرستاد بی باکی و دليری و جسارتی اما فرستاد، ابراهيم وار و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ريخت. مردمان گفتند اين بت نبود، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده پس نامش را از ياد بردند و تکه هايش را به آب دادند و خاکه هايش را به باد و ديگر کسی نام او را نبرد، نام آن بتی که خود را شکست. اما هنوز صدای شادی او به گوش می رسد، صدای شادی آن مشت خاک که از ستايش مردمان رهيد صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسيد من هشتمين آن هفت نفرم >>> عرفان نظر آهاری |
|
+ نوشته شده در
86/10/27ساعت 14:35 توسط امیر و یاسمین |
|
|
عشق و ازدواج شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندمزار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني. شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم . استاد گفت: عشق يعني همين، شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نميتواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين. |
|
+ نوشته شده در
86/10/25ساعت 7:34 توسط امیر و یاسمین |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
86/10/22ساعت 9:4 توسط امیر و یاسمین |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
آهای آهای کبوترا، شاپرکا ، قاصدکا، آهای نسیم رهگذر، ای مرغک شانه به سر، ای گل سرخ، عقاقیا، نسترنا، شقایقا، ای کوچه های پر نفس، پنجره های در قفس، آیا از او شنیده اید؟ او را به جایی دیده اید؟ او را که با من آشناست، در خلوتم اوج صداست، ای بلبل دیوانه مست، ای سرزمین دور دست، ای جاده های تب زده، مسافران شب زده، سایه ی او را دیده اید؟ صدای او شنیده اید؟ او را که در من زندگیست، در من همیشه ماندنیست، آیا از او شنیده اید؟ او را به جایی دیده اید؟ او را که با من آشناست |
|
+ نوشته شده در
86/10/19ساعت 10:44 توسط امیر و یاسمین |
|
|
تقدیم به تو آخرين تپش در قلبم تويي اي نازنينم آخرين اشك بر روي گونه هاي خيسم تو هستي تو آخرين عشق در پيكر بي جانم هستي آخرين اميد در ميان همه ي نا اميديم هستي تو آخريني و من هنوز درابتداي راه تو تو آخرين موج در درياي طوفاني و من هنوز بسان قايقي سر شكسته از امواج در ابتداي ساحل تو آخرين قله اي و من هنوز تپه اي در ميان صحرايم آخرين ديدار تويي من هنوز در انتظار لحظه ي ديدار بي خوابم |
|
+ نوشته شده در
86/10/19ساعت 8:55 توسط امیر و یاسمین |
|
|
قلب تو کجاست ؟ رابرت داوینسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند او میمیرد قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید . هفته ها بعد یکی ار مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای تازه برایت دارم آن زنی که از تو پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده دوست من. رابرت با خوشحالی جواب داد : خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است این که خیلی عالی است |
|
+ نوشته شده در
86/10/18ساعت 12:29 توسط امیر و یاسمین |
|
|
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دخترِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين مي کوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. مرد با خودش گفت: گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. پس به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. * زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب! |
|
+ نوشته شده در
86/10/16ساعت 16:10 توسط امیر و یاسمین |
|
|
کاش می شد
کاش می شد سرزمین عشق را در میان گامها تقسیم کرد کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد کاش میشد با نسیمشامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد کاش می شد با خزان قلبها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد کاش میشد در سکوت دشت شب ناله غمگین باران را شنید بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزو ها پر کشید کاش می شد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پر نور شد کاش میشد چادر شب را کشید از نقاب شوم ظلمت دور شد کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید در جواب خوبها جان هدیه داد سختی و نامهربانی را ندید کاش میشد با محبت خانه ساخت یک اطاقش را به مروارید داد کاش می شد آسمان مهر را خانه کرد و به گل خورشید داد کاش میشد بر تمام مردمان پیشوند نام انسان را گذاشت کاش می شد که دلی را شاد کرد بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت کاش میشد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد کاش می شد مثل قوهای سپید از لب دریای مهرش آب خورد کاش میشد جای اشعار بلند بیت ها راساده و زیبا کنم کاش می شد برگ برگ بیت را سرخ تر از واژه رویا کنم کاش میشد با کلامی سرخ و سبز یک دل غمدیده را تسکین دهم کاش میشد در طلوع باس ها به صنوبر یک سبد نسرین دهم کاش میشد با تمام حرف ها یک دریچه به صفا را وا کنم کاش میشد در نهایت راه عشق آن گل گم گشته را پیدا کنم
|
|
+ نوشته شده در
86/10/13ساعت 10:21 توسط امیر و یاسمین |
|
|
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دخترِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين مي کوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. مرد با خودش گفت: گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. پس به سمت حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!.. * زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب! |
|
+ نوشته شده در
86/10/13ساعت 7:55 توسط امیر و یاسمین |
|
|
عشق در لحظه پدیدمی آید، دوست داشتن در امتداد زمان. عشق معیارها را در هم می ریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود. عشق ویران کردن خویشتن است، دوست داشتن ساختنی عظیم. عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناخت سرچشمه می گیرد. عشق قانون نمی شناسد، دوست داشتن اوج احترام به قانون است. |