تبليغاتX
به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه
نه تشنه عشق، چون آدم تشنه روزی سیرآب میشه

این تویی

 

که چشات رویا شده برام

 

ولی، هنوزم، هر روز هفته، پریشونت میشم

 

گفت بری

 

قلبم از عشقت داغون میشه

 

ولی، بین ما

 

فاصله یا غصه ها، کاش کم بشه

 

گفت بری

 

فراموشم میکنن همه

 

ولی، عشق ما، نمیره از قصه ها تا همیشه

 

گفت بری

 

نمیرم از خاطرت یه روز

 

ولی، ادعات، دل تو با دل من کاش بد نشه

 

حرفای تو چه بی دَووم بود

 

رویای تو

 

بگو کدوم بود؟

 

مرگم رسید، از این دنیا

 

دوباره نیا

 

چشمای تو

 

پر اشتباهه

 

چشمای من

 

چه بی گناهه

 

مرگم رسید، از این دنیا

 

دوباره نیا

+ نوشته شده در  86/09/14ساعت 17:20  توسط امیر و یاسمین | 

به نام الرحم الراحمین

موسی (ع) پنهان ازدیدگان دشمن بدنیا آمد تا آیتی برتولد تو باشد.
نوح(ع) عمری بس درازداشت ازآنرو که نشانه ای بردیرزیستی تو باشد.
صالح (ع) از میان قوم خود غایب شد تا آیندگان غیبت تو را باور کنند.
یوسف (ع) گرفتار زندان شد تا شریک غم تو باشد که درزندان غیبت گرفتارآمده ای.
درباره مسیح(ع) اختلاف بسیارشد تا معلوم شود که اختلاف درباره تو دلیل بر بودن توست.
خضر(ع) از آنرو تا کنون زنده است تا مونس تنهایی تو باشد.
پیامبر(ص) درپیکار با کافران شمشمیرازنیام برکشید تا اسوه قیام تو باشد.
.
.
.
و اینک ای صاحب عصر ،ای وارث پیامبران ،ای کوبنده کافران و دشمن ستمگران،ای تسلی بخش دل زهرا(س)و خون خواه حسین (ع) ،با عصای موسی(ع) دردست و دم مسیحا (ع) بر لب و ذوالفقار علی(ع) بر کف و ردای رسول(ص) بر دوش،بشتاب که جانها به لب رسید.

+ نوشته شده در  86/09/14ساعت 17:5  توسط امیر و یاسمین | 

آدم شناسی از روی امضاء

1 ) کساني که به طرف عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند، انسانهاي منطقي هستند.

2 ) کساني که بر عکس عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند، دير منطق را قبول مي کنند و معمولاً غير منطقي هستند.

3 ) کساني که از خطوط عمودي استفاده مي کنند لجاجت و پافشاري در امور دارند.

4 ) کساني که از خطوط افقي استفاده مي کنند انسانهاي منظمي هستند.

5 ) کساني که با فشارامضاء مي کنند ، در کودکي سختي کشيده اند .

6 ) کساني که پيچيده امضاء مي کنند آدمهاي شکاکي هستند .

7 ) کساني که در امضاي خود اسم و فاميل مي نويسند خودشان را در فاميل برتر مي دانند.

8 ) کساني که در امضاي خود فاميل مي نويسند داراي منزلت هستند .

9 ) کساني که اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زنند احتمالاً شخصيت خود را نشناخته اند.

10 ) کساني که به حالت دايره و بيضي امضاء مي کنند، کساني هستند که مي خواهند به قله برسند.

+ نوشته شده در  86/09/14ساعت 17:3  توسط امیر و یاسمین | 

 

... قاصدک آمد و آمد تا اینکه در کف دستانم خوش نشست ...

بد جوری خیس شده بود.

پرهایش همگی ریخته بودند.

دلم براش سوخت.

گفتمش ابلاغ کدامین پیام تو را بر این داشت که در این باران شدید عزم مرا کنی؟

گفت: هیچ، مگر همین که گریستن فقط کار عاشق و معشوق نیست.

گفتم: اگر درست فهمیده باشم می خواهی بگویی "" اشک عشق "" است.

تبسمی زد و رفت ....!

+ نوشته شده در  86/09/14ساعت 16:57  توسط امیر و یاسمین | 

 

کاشکه يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم

دور از نگاه ادما هر دومون عاشق مي شديم

کاش اسمون با وسعتش تو دستامون جا مي گرفت

گلاي سرخ دلمون کاش بوي دريا مي گرفت

کاش که يه ماهي قشنگ براي ما فال مي گرفت

برامون ازفرشته ها امانتي بال مي گرفت

+ نوشته شده در  86/09/14ساعت 16:20  توسط امیر و یاسمین | 

 تو همش دور ميشي و من همش نزديكتر
 
تو پر نوري ولي من از شبم تاريكتر
 
من و تو فاصله ي قلبامون و اين همه درد
 
دوري قلب من و تو از مو ام باريكتر
تو اگه ميگي بريم يه جايي كه غم نباشه
يه جايي بريم كه ديگه هيچي آدم نباشه...
هيچ به اين فكر مي كني كه آدما مهربونن...؟
بعضيا بدن ولي بعضياشون هم زبونن...؟
 
نه ديگه برو عزيز...! نميشنوم صداتو من..
از عاشقي نگو ديگه از آدما حرفي نزن...
يادته گفته بودم "آدما رنگارنگ ميشن...!
تا بياي خوبي كني باهات وارد جنگ ميشن...!؟"
 
گفته هاتو يادمه ولي ميخوام بدونيكه...
حرفت از رو احساسه، يه خورده گنگ و تاريكه
عشقي كه دم مي زني اون عشق صاف و پاك نيست...
ليليه ديوونه و مجنون سينه چاك نيست...
عشقي كه داري ميگي يه عشق پوچ و خاليه
عشقت صاف و ساده نيست، مجنون تو خياليه...!
تو بايد دنيا رو با بدي و خوبيش ببيني...
اينجا سوا كردني نيست، خارو گل و باهم مي چيني
همه جا اينطوريه به هركي كه ميخواي بگو...
آدما صافن و صادق، آدما گاهي دورو
عزيزم...! اگه بخوام از اين چيزا حرف بزنم...
عمر من كم مياره، قيدشو بايد بزنم...!
يه چيزي ميگم بهت اگه فراموشت نشه...
اگرم عاقل باشي، آويزه ي گوشت بشه...
"
هيچ موقع دنيا رو با زندگياش جدي نگير...
وقت مرگ زندگي كن، موقع زندگي بمير...!"

+ نوشته شده در  86/09/14ساعت 10:57  توسط امیر و یاسمین | 

عشق یعنی

عشق يعنی مستی و ديوانگی
عشق يعنی با جهان بيگانگی
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر
عشق يعنی سجده ها با چشم تر
عشق يعنی سر به دار آويختن
عشق يعنی اشک حسرت ريختن
عشق يعنی در جهان رسوا شدن
عشق يعنی مست و بی پروا شدن
عشق يعنی سوختن يا ساختن
عشق يعنی زندگی را باختن
***
عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
عشق يعنی رسم دل بر هم زدن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق يعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی آب بر آذر زدن
***
عشق يعنی سوز نی ، آه شبان
عشق يعنی معنی رنگين کمان
عشق يعنی شاعری دل سوخته
عشق يعنی آتشی افروخته
عشق يعنی با گلی گفتن سخن
عشق يعنی خون لاله بر چمن
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز
عشق يعنی عالمی راز و نياز
***
عشق يعنی چون محمد پا به راه
عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه
عشق يعنی بيستون کندن به دست
عشق يعنی زاهد اما بُـت پرست
عشق يعنی همچو من شيدا شدن
عشق يعنی قطره و دريا شدن
عشق يعنی يک شقايق غرق خون
عشق يعنی درد و محنت در درون
عشق يعنی يک تبلور يک سرود
عشق يعنی يک سلام و يک درود
عشق ،
آمدنی بود نه آموختنی

+ نوشته شده در  86/09/14ساعت 9:9  توسط امیر و یاسمین | 

شناخت

كودك نجوا كرد: خدايا با من صحبت كن!

و يك چكاوك در چمنزار آواز خواند ولي كودك نشنيد.

پس كودك فرياد زد‌: خدايا با من صحبت كن!

و آذرخش در آسمان غريد ولي كودك متوجه نشد.

كودك فرياد زد: خدايا يك معجزه به من نشان بده!

و يك زندگي متولد شد ولي كودك نفهميد.

كودك در نااميدي گريه كرد و گفت: خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم!

پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد

ولي كودك بالهاي پروانه را شكست و در حالي كه خدا را درك نكرده بود از آن جا دور شد.

+ نوشته شده در  86/09/14ساعت 9:8  توسط امیر و یاسمین | 

بزرگترین آرزو برای همه

روزگاری در دهکده ای بسیار کوچک در هند، زنی فقیر ولی مومن زندگی میکرد. او خدای ویشنو را می پرستید، خدایی که مسئولیت نگهداری از تمام آفرینش را بر عهده دارد. هر روز صبح، قبل از انجام هر کاری، مراسم دعا را جلوی مجسمه کوچکی از خدای ویشنو که در خانه داشت انجام می داد. او مقداری گل و میوه و عود خوشبو تقدیم مجسمه می کرد. سپس مجسمه را می شست و لباس تنش می کرد. برایش سرودهای مذهبی در باره عشق و حق شناسی می خواند. همانطور که آن زن خدایش را به این طریق نمادین ستایش می کرد، قلبش آکنده از خوشی و شگفتی می شد.
روزی خدای ویشنو که از پرستش آن زن تحت تآثیر قرار گرفته بود، تصمیم گرفت که جلوی او ظاهر شود. آن زن از دیدار خدای خود بسیار شاد شد و از آن معجزه، چشمانش پر از اشک شوق گشت.
خدای ویشنو به آن زن مومن گفت:" من از این پرستش و پشتکارت خوشحالم. تصمیم گرفته ام که در عوض، هدیه ای تقدیمت کنم. هر آرزویی که داری بگو تا برآورده کنم".

آن زن آنچه را که می شنید باور نداشت . چه خوشبختی حیرت آوری! فکرش با سرعت تمام به کار افتاد"چی باید بخواهم؟ پولدار شدن؟ فرزندان زیاد و سالم؟خانه ای بزرگ و مجلل؟ " . آن زن آنقدر مشغول تصمیم گرفتن در باره چیزی که بیشتر از همه آرزویش را داشت، بود که تقریبآ فراموش کرد خدای ویشنو همچنان منتظرش ایستاده است. آن زن با خواهش و تمنا و با صدایی لرزان گفت: " خدای من، اجازه می دهی که مدت بیشتری درباره آرزویم فکر کنم؟ الان اصلآ نمی توانم تصمیم گیری کنم".  

خدای ویشنو با لبخندی مهربان جواب داد: " هرچه قدر که بخواهی به تو فرصت می دهم". و سپس ناپدید شد. آن زن مدتی همان جا مات و مبهوت ایستاد. چه کار باید می کرد؟ چطور می توانست چنین تصمیمی بگیرد؟ او تصمیم گرفت عقیده دوستانش را نیز بپرسد. امکان داشت فکر آنها بازتر باشد و بتوانند پیشنهاد خوبی به او بدهند.فردای آن روز، تمام دوستانش را به خانه دعوت نمود و از آن ها سئوال کرد:" تنها آرزویش چه چیزی باید باشد؟" دوست اولی اصرار داشت: ثروت بخواه. اگر پول داشته باشی، می توانی هر چه که دلت می خواهد بخری. دوست دیگرش با اعتراض گفت: نه، ثروت نخواه. اگر سلامتی نداشته باشی، پول به چه دردت می خوره؟ هرگز نخواهی توانست از پولت لذت ببری. من عقیده دارم سلامتی را انتخاب کنی. دوست سومی با قاطعیت گفت: سلامتی مشخص نیست باید آرزوی عمری طولانی بکنی، نه اینکه فقط سلامتی بخواهی. از خدا آرزوی عمری طولانی کن. همسر آن زن مومن که خودش آنچنان مومن نبود و از مسائل معنوی زیاد سررشته نداشت به گفتگوی زنان گوش داد. او با طعنه و عصبانیت گفت: " تمام دوستانت احمقند. اگر این خدا گفت که تو می توانی هر چه را که بخواهی آرزو کنی، پس آرزو کن هر آرزویی که داری بر آورده شود. در تمام این مدت زن با دلهره به همه این پیشنهادات گوش کرد، ولی با وجود این، هیچ کدام از آنها به دلش ننشست. هفته ها سپری شد و تمام فکر آن زن معطوف به این مسئله بود که از خدای ویشنو چه بخواهد. این وضعیت آنقدر فکر او را مشغول کرده بود که بدون اینکه خودش متوجه باشد، دیگر صبحها جلوی مجسمه خدای ویشنو مراسم دینی را اجرا نمی کرد، کاری که در تمام طول عمرش انجام داده بود. او دیگر به فکر این نبود که چقدر خدایش را می پرستد. او دیگر برای خدایش سرود های مذهبی نمی خواند. تمام فکر و ذکرش درباره این بود که از خدایش چه بخواهد. به زودی آن خوشی که در قلب خود داشت از میان رفت، حتی عشق او به ویشنو داشت کم کم محو می شد. بالاخره روزی رسید که آن زن حس کرد آخرین ذره لذت درونی از روحش زدوده می شود. با وحشت تمام رو به روی مجسمه زانو زد، از ته قلب شروع به دعا خواندن کرد:" آه خدای ویشنو! کمکم کن. تو به من قول دادی که هر آرزویی داشته باشم برآورده می کنی و از من پرسیدی چه آرزویی دارم. ولی من قادر نیستم تصمیم بگرم. بد تر از همه اینکه به هیچ چیز دیگری نمی توانم فکر کنم. ازتو تمنا دارم به من بگویی چه آرزویی بگنم؟" قبل از اینکه دعای زن به پایان برسد، خدای ویشنو با تمام ابهتش جلوی او ظاهر شد و با لبخندی گفت:" فکر می کردم هرگز این سوال را نخواهی کرد. این آرزویی ست که باید از من می کردی: از من بخواه که خوشبخت باشی، بدون در نظر گرفتن اینکه چه چیزی بدست می آوری یا از دست میدهی." زن سرش را خم کرد و متوجه عمق خردمندی گفتار خدای ویشنو شد. سپس همان آرزو را کرد و خدای ویشنو نیز آرزویش را برآورده نمود. بعد از آن، هر روز زندگی اش را با خوشی و صفا گذراند، او تا ابد خوشبخت بود.

 

بر گرفته شده از کتاب باربارا" راز خوشبختی"

 

+ نوشته شده در  86/09/13ساعت 11:1  توسط امیر و یاسمین | 

اي ستاره ها كه بر فراز آسمان

با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد

اي ستاره ها كه از وراي ابرها

بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد

آري اين منم كه در دل سكوت شب

نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم

اي ستاره ها اگر به من مدد كنيد

دامن از غمش پر از ستاره مي كنم

با دلي كه بوئي از وفا نبرده است

جور بيكرانه و بهانه خوشتر است

در كنار اين مصاحبان خودپسند

ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است

اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من

ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟

اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او

آخر آن نواي گرم و عاشقانه مرد؟

جام باده سرنگون و بسترم تهي

سر نهاده ام به روي نامه هاي او

سر نهاده ام كه در ميان اين سطور

جستجو كنم نشاني از وفاي او

اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد؟

از دوروئي وجفاي ساكنان خاك

كاين چنين به قلب آسمان نهان شديد

اي ستاره ها , ستاره هاي خوب و پاك

من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست

تا كه كام او ز عشق خود روا كنم

لعنت خدا به من اگر بجز جفا زين سپس به عاشقان باوفا كنم

اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك

سر به دامن سياه شب نهاده ايد

اي ستاره ها كز آن جهان جاودان روزني بسوي اين جهان گشوده ايد

رفته است و مهرش از دلم نمي رود

اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست؟

اي ستاره ها,ستاره ها,ستاره ها

پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟

+ نوشته شده در  86/09/13ساعت 10:54  توسط امیر و یاسمین | 

دوست داشتم

.

.

یادست هست؟

.

.

بهت گفتم خیلی دوست دارم

.

.

تو گفتی برای دوست داشتن خیلی کوچیکی

.

.

رفتم تا بزرگ بشم

.

.

اما اونقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوست دارم

.

.

شوخی کردم، من همیشه دوست دارم حتی اگه خیلی بزرگ بشم

+ نوشته شده در  86/09/13ساعت 9:27  توسط امیر و یاسمین | 

اين داستان در سال 1356 نوشته شده است!

سيدمهدي شجاعي

مرد از زن كه به شدت احساس زيبايي مي‌كرد، پرسيد:
ـ ببخشيد، شما «شارون استون» نيستين؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آن‌كه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر مي‌كردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه مي‌گن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه مي‌‌كنن. به خاطر اين‌كه «شارون استون»، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فكر كردم شما نبايد «شارون استون» باشين.
زن تازه فهميد كه رو دست خورده، با عصبانيت فرياد كشيد: بي‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچ‌كدوم فكر نمي‌كنن كه شبيه «شارون استون» هستن.

زن همچنان معترض گفت: خب، كه چي؟
مرد گفت: چون شما فكر مي‌كردين كه شبيه «شارون استون» هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض كردم كه، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...

زن فرياد كشيد: اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم.
و كيفش را براي هجوم به مرد بلند كرد.

مرد خود را عقب كشيد و خواست كه به راهش ادامه دهد.
اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفري هم كه از سر كنجكاوي جمع شده بودند، ترجيح مي‌دادند دعوا ادامه پيدا كند.

يك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنين تا تكليف معلوم بشه.

ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي! ( و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره كرد )
و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله.

زن بر سر مرد كه از او فاصله مي‌گرفت، فرياد كشيد: هرچي از دهنت دربياد، مي‌گي و بعد هم مثل گاو سرتو مي‌اندازي پايين مي‌ري؟

يك نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟

زن همچنان كه به دنبال مرد مي‌دويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود مي‌كشيد، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديكه كثافت.

خلاصه...

در كلانتري پيش از آن‌كه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكي‌ام. به من اهانت كرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهاي جوگندمي‌اش را مرتب مي‌كرد، چرخاند و گفت: درسته؟
مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم كه شما شبيه «شارون استون» نيستين. اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم.

افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه مي‌كرد.
زن، روسري‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر كه دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه كه من شبيه كي هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ايشون شبيه كي هستن؟

مرد گفت: شما اكواين؟
افسر نگهبان گفت: اكو چيه؟
مرد گفت: منظورم آمپلي فايره كه صدا رو تكرار مي‌كنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.

مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي مي‌كنم. چطور مي‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم بي‌تفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم كه فكر مي‌كرد، سوفيا لورنه. آن‌قدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست. آخرش هم فكر كنم نشد. ديروز اتفاقا كلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شكايت مشابهي.

افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاري از جيبش درآورد و برگه‌هاي بلند پيش رويش را مرتب كرد: پس اين مزاحمت براي خانم‌ها كار هر روز شماست.

مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهي وقت‌ها هم روزي دو بار.

البته فقط خانم‌ها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشكل رو دارم. بعضي‌ها فكر مي‌كنن «مارلون براندو» هستن، بعضي‌ها فكر مي‌كنن «آرنولد» هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشه‌ها نيست...
زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و با دستمال كاغذي، خرده ريمل‌هاي زير چشمش را پاك كرد و در حالي كه آينه را در كيفش مي‌گذاشت، گفت: يه مزاحم حرفه‌اي! خوب شد كه به دام افتادي.

افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگي‌ناپذير بروبچه‌ها.

زن با تعجب گفت: بله؟!

افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون مي‌دونيم.

زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم.

افسر نگهبان زهر متلك زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار.
سربازي در را باز كرد و پاهايش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفه‌اي نيستم. فراري هم نبودم كه به دام افتاده باشم. هرجا كه تذكري داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، كلانتريش هم رفتم. به هيچ‌كس هم بدهكار نيستم.
افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه.

و كاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس.
مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين.
تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بكوبد و چاي‌ها را روي ميز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروري كوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟

زن گفت: بله، خونه خودمه.

افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه (ممكن است عده‌اي اشكال بگيرند كه در سال 1356 هنوز موبايل اختراع نشده بود. اشكال وارد است. اين بخش بعدا به داستان اضافه شده است )

زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين كفايت مي‌كنه.

مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟

افسر نگهبان مكثي كرد و گفت: خب بدين، اشكال نداره.

مرد گفت: آخه من موبايل ندارم.

افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا مي‌پرسي؟

مرد گفت: مي‌خواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بي‌اطلاعم، اينه كه...

افسر نگهبان گفت: نه، اشكالي نداره.

و به زن گفت: علت شكايت رو چي بنويسم؟

و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زده‌ام كه شبيه «شارون استون» نيستين.

و به زن گفت: اگه اهانت ديگه‌اي به شما كرده‌ام، بگين.

زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه.

مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بي‌شرف، كثافت، گاو و حرف‌هاي ديگه كه حالا بعد من در شكايتم مطرح مي‌كنم.

زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم.

و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه كار كرد؟

افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكميل شد، مي‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حكم مي‌ده.

مرد پرسيد: در مورد اين‌كه ايشون به «شارون استون» شباهت داره يا نداره قضاوت مي‌كنن؟
و با خود ادامه داد: كار قاضي هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزديك بررسي كنه.

افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت مي‌كنن.
و به ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا مي‌مونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين.

مرد به زن گفت: من حالا كه بيشتر دقت مي‌كنم، مي‌بينم در قضاوتم اشتباه كرده‌ام. شما خيلي هم بي‌شباهت به «شارون استون» نيستين.

زن گفت: واقعا مي‌گين؟!

مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم «شارون استون» رو آوردم؟!

زن گفت: خيلي‌ها بهم مي‌گن. آرزو دارم يه بار با «شارون استون» روبه‌رو بشم، ببينم خودش چي ميگه.

مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف مي‌كنه.

زن به افسر نگهبان گفت: من مي‌خوام شكايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم. اين كاغذارو هم پاره كنين بريزين دور.

افسر نگهبان گفت: نمي‌شه. قانون وظيفه خودشو انجام مي‌ده.

زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شكايتم صرف‌نظر كنم...؟

افسر نگهبان گفت: باشه. تكليف قانون چي مي‌شه؟!

مرد گفت: قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره.

افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولي خودم يه جوري حلش مي‌كنم.

مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج مي‌زنه، مي‌شه بپرسم؟

افسرن نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره مي‌‌كرد، گفت: بپرس.

مرد گفت: مي‌خواستم بپرسم شما شبيه «شرلوك هلمز» نيستين؟!

+ نوشته شده در  86/09/13ساعت 8:43  توسط امیر و یاسمین | 

برای اینکه یک مرد بتونه یک زن رو خوشحال کنه، تنها باید:

 

یک دوست باشد
یک همدم باشد
یک عاشق باشد
یک برادر باشد
یک پدر باشد
یک استاد باشد
یک آشپز باشد
یک برق کار باشد
یک نجار باشد
یک لوله کش باشد
یک مکانیک باشد
یک دکوراتور باشد
یک متخصص مد باشد
یک روانشناس باشد
یک حشره کش باشد
یک التیام بخش باشد
یک شنونده خوب باشد
خیلی تمیز باشد
دلسوز باشد
ورزشکار باشد
صمیمی باشد
شجاع باشد
خلاق باشد
با ملاحضه باشد
محتاط باشد
بلند همت باشد
مستعد باشد
با جرات باشد
مصمم باشد
راستگو باشد
مورد اعتماد باشد
احساساتی باشد
بدون اینکه فراموش کند که، ازش به بطور مرتب تعریف کند
عاشق خرید باشد
درستکار باشد
پولدار باشد
بهش استرس وارد نکند
به دخترهای دیگه نگاه نکند
و در همون لحظه باید:
کلی بهش توجه کند، ولی به خودش نه
بهش زمان زیادی بدهد، مخصوصاً برای خودش
بهش فضای زیادی بدهد، بدون اینکه نگران باشد که کجا میرود
و این خیلی مهم که هیچ وقت فراموش نکند:


* تاریخ تولدش
* تاریخ سالگرد ازدواج
* قول و قرارهایی که اون میزاره

و ...

 

اما یه مرد چه جوری خوشحال میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 10:30  توسط امیر و یاسمین | 

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!

چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!

چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد یا کلیسا طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!

چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!

چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن یا کتاب مقدس سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!

چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل کلیسا یا مسجد تمایل داریم!

چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان کتب مقس و قرآن رو به سختی باور می کنیم!

چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!

چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو میشنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

خنده داره . اینطور نیست؟!

دارید می خندید؟

دارید فکر می کنید؟

این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.

آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!

خنده داره؟ ...... نه! تاسف آوره

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 10:21  توسط امیر و یاسمین | 

مزدا 323

 

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد‌، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت. اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي‌کرد‌، اما هريک از آنهابا بي‌توجهي دختر جوان‌، به راه خود ادامه مي‌دادند‌. دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند‌تر بود‌. شلواري هم که تن دخترک بود‌، همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي‌نمود که آنهم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين‌تر از زانو را مي‌پوشاند‌. به نظر مي‌آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده .

 

دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد‌. سرش را به داخل پنجره کرد و به راننده گفت‌:

بفرماييد؟‌. مزدا مسافري نداشت‌. راننده آن پسر جوان و خوش چهره‌اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت‌. پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت‌: خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون.


دختر جوان گفت‌: " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد‌:

حتماً، بفرماييد بالا. دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد‌. چند لحظه‌اي ازحرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان‌، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي‌کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي‌داد،گفت‌: توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست؟

 

- البته

پسر جوان‌، سپس ضبط خودرو را روشن کرد. صداي ترانه‌اي انگليسي زبان به گوش رسيد‌. از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت‌: کريس دبرگ هست‌، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم‌.

دخترک با شنيدن حرف پسرجوان‌،خنده تمسخر‌آميزي سر داد.

- ها ها ها، اين که اريک کلاپتون .‌نميشنوي مگه‌، انگليسي مي‌خونه‌. اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ.
- اِه ، من تا الان فکر مي‌کردم کريس دبرگ‌. مثل اينکه خيلي خوب اينا رومي‌شناسيد‌ها .
دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد: اِي ، کمي

- پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته .
دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدرعاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟"

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد

اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم، توي خونه با بابام دعوام شد

- آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده.

- نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم

 با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد:

اِه، بروکسل چي کار داري؟

- دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، ميخواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟

دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر.

- فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز.

پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟

- من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟

- چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما.

دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد

- من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش روببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم

- همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها.

دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت:

- اِي ، بد نيست .اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن، اصلا

از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم.

دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ،طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد.

- اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي‌رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلااينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم.

‌سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت .

- دايانا خانوم ، داريم ميرسيم‌ها

- دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟

- نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه .

دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت:

- آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار، باهات کار دارم .

سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت. ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . ضبط خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت:

- بفرماييد.

ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.


- موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه

پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد.

- بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم .
دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خودرا کتمان کرد و فقط به گفتن"گوشي خوبي داري ها" قناعت کرد

- قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم

- ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن

- باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره

دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان از شوق ازخودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد. پس از دور شدن دايانا ،سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد‌‌ او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست .

سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد .

دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوار ديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سرکرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد. به خودرو که نزديک مي‌شد زنگ موبايلي که همراهش بود، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد:

- بله؟

صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد .

- سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟

- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده

- جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي‌دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟

- کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ

- هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟

- ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ،آدرس رو بده ديگه ...

- نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده. گوشيت رو مي‌زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،...

خداحافظ 

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 8:53  توسط امیر و یاسمین | 

دخترها: 

بعضی از اونا واقاً می خونند وقتی میرن سر کتاب تا یکی دو ساعت دیگه کلشونو از کتاب بر نمی دارند . عادت دارند زیر مطالب کتاب خط بکشند که بعدا بخونند، بعضی هاشون هم که مثلا درس می خونند کتاب جلوشونه چشمشون هم روی کتابه ولی حواسشون یه جای دیگست ... یه عده ای هم هستند که به بهونه اینکه مشکل دارن زنگ میزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود یک ساعت و اندی به طوری که اشک و دود تلفن در میاد برای هم قصه بی بی چساره تعریف می کنند.

 

و اما پسر ها:

یا درس نمی خونند یا وقتی می خواند بخونند باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد که شب امتحانه ... یه کم که درس  خوندند یه موردی پیش میاد و بهش خیره می شوند و به یه چیزی فکر می کنند بعد انگار که درس خوندند بلند میشند میرن استراحت می کنند بعد از یک ساعت استراحت دوباره میرند میشینند فکر می کنند . وقتی فکرشون تموم شد کتاب را ورق میزنند یه کم براندازش میکنند وزنش می کنند استخاره می کنند برای خودشون تقسیمش می کنند میگند تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر بعد میرن استراحت کنند . حین استراحت حسشون  تموم میشه حال ندارند برند  بخونند ولی چون می دونند فردا امتحان دارند پا میشند میرند سر کتابشون. همینجور که می خونند هیچی حالیشون نیست چون جای دیگه فکر می کنند(لازم به ذکر است که هیچ وقت در هیچ موقعیتی فکر نمی کنند فقط موقع درس خوندن فکرشون میاد) بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت، بعد سه ربع استراحت می بینند خیلی دیر شده .دوباره میرنند درس بخونند این بار می خونند یه چیزایی هم یاد میگیرند ولی چیزایی که یاد نمی گیرند را میذارند که فردا از دوستاش بپرسند یه کم به معلمشون فحش میدند می گند اینارو درس نداده . خلاصه آخرش نمیرسند کتاب را تموم کنند فردا میرند میبینند که دوستاشون یه چیزایی می گند که تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد میشه اونایی هم که خونده بودند یادشون میره به همین سادگی

 

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 8:33  توسط امیر و یاسمین | 

مدت زيادي از تولد برادر یاسی كوچولو نگذشته بود . یاسی مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند یاسی هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار یاسی هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
یاسی با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها یاسی كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

 

+ نوشته شده در  86/09/10ساعت 10:49  توسط امیر و یاسمین | 

تعریف های کوتاه!

مدرسه:یه جاییکه پدر پول پرداخت می کند و پسر بازی می کند .
بیمه ء عمر:یک قراردادی که شما رو در طول زندگی نیازمند می کند ودر موقع مردن ثروتمند.
پرستار:شخصی که از خواب بیدار می شود و به شما قرص خواب آور می دهد.
ازدواج:یک توافقنامه ای که در آن مرد درجه لیسانسش را از دست مدهد(معنی لیسانس و تجرد در انگلیسی به یک معنیه و اشاره به اون دارد) و خانم درجهء استادی را کسب می کند.
طلاق:وخامت آیندهء ازدواج
اشک:یک نیروی هیدرولیک که در آن قدرت ارادهء جنس مذکر بوسیلهءقدرت آب جنس مونث شکست می خورد.
سخنرانی:یک هنر انتقال اطلاعات از نتهای سخنران به نتهای دانشجویان بدون اینکه به ذهنهای هر کدام خطور کنه.
کنفرانس :یک اختشاشی که یک شخص توسط تعدادی حضار ضرب و شتم میشه.
مصالحه:هنر تقسیم یک کیک به روشی که هر کسی فکر کنه بزرگترین تکه رو دریافت کرده است.
دیکشنری:جاییکه نتیجه قبل از کار می آید.
اتاق کنفرانس:جائیکه همه صحبت می کنند و هیچ کسی گوش نمی دهد و بعدا هر شخصی عدم موافقت اعلام می کند.
پدر:یک بانکر که ذاتا تامین شده است .
جنایتکار:شخصی که استراحت مفهومی ندارد مگر اینکه دچار سرفه شود.
رئیس:شخصی که اول است وقتی تو تاخیر داری و تاخیر دارد وقتی که تواول هستی .
سیاستمدار:شخصی که قبل از انتخابات دستش را و بعد از انتخابات صمیمیتش رو تکان می دهد.
دکتر:شخصی که مریضت رو با قرص و خودت رو با صورتحساب می کشد.
ادبیات روم باستان:کتابی که مردم پرستش می کنند ولی نمی خوانند.
خنده:منحنی که بسیاری از مسائل را بی پرده مشخص می کند.
اداره:یه جای برای استراحت بعد از یک کار فعال خانگی.
خمیازه:تنها زمانیکه بعضی آقایون می تونند دهانشون رو باز کنند.
وغیره:یه علامتی برای متقاعد کردن دیگران که شما واقعا بیشت از اونیکه انجام دادین می دونین .
شوری:افرادی که خود قادر به انجام هیچ کاری نیستندو دور هم گرد می آیند و تصمیم می گیرند تا ان هیچ کار را انجام دهند.
تجربه:نامی که مردم بر روی خطا هایشان میزارند
بمب اتمی:یک اختراعی برای ختم غائلهء تمام اختراعات.
فیلسوف:نادانی که در طول زندگی خود را عذاب می دهد تا بعد از مرگش بر سر زبانها باشد.

+ نوشته شده در  86/09/10ساعت 9:34  توسط امیر و یاسمین | 

فرشته تصميمش را گرفته بود. پيش خدا رفت و گفت: خدايا می خواهم زمين را از نزديک ببينم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمينی است.

خداوند درخواست فرشته را پذيرفت

فرشته گفت تا بازگردم، بالهايم را اينجا می سپارم؛اين بالها در زمين چندان به کار من نمی آید

خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای ديگر گذاشت و گفت: بالهايت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس از آنکه زمينم اسيرت کند زيرا که خاک زمينم دامنگير است

فرشته گفت: باز می گردم، حتما باز می گردم. اين قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد

فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را که می ديد، به ياد می آورد. زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود. اما نمی فهميد چرا اين فرشته ها برای پس گرفتن بالهايشان به بهشت برنمی گردند

روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزی را از ياد برد و روزی رسيد که فرشته ديگر از آن گذشته ی دور و زيبا به ياد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را

فرشته فراموش کرد. فرشته در زمين ماند

 

فرشته هرگز به بهشت برنگشت

+ نوشته شده در  86/09/08ساعت 9:9  توسط امیر و یاسمین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این وبلاگ رو با تمام وجودم تقدیم میکنم به عشقم یاسمین، امیدوارم که ازش خوشش بیاد

پیوندهای روزانه
نازنین
شهره
ms
آیسان
کوچکترین وبلاگ بچه های0281
مسافر زمان ( آیدین )
تینا و امین
لادن
محمد عالی پور
مهسا
امیر - عبد - حجت
مجید حاجی زاده
میسا
فرزانه
فرهاد شاهمرادی
نیما
سعید ( عاشق )
محمد نیکزاد
حامی
سهیلا
شهریار و مهسا
کربلایی
×××
تنها
شیدا
نغمه
فرهاد شاهمرادی
مهدی صادقی
ساغر
غزل
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم اسفند 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم بهمن 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
پیوندها
زیارت عتبات عالیات تنها با یک کلیک
بهشت را برای خود بخرید ( با اهداء اعضای بدن )
کمیابترین های دنیا ( حتماً کلیک کن )
تخصصی ترین سایت موبایل در ایران
اگه یاهو مسنجر شما تعطیله، آف هاتون رو از اینجا چک کنید 1
اگه یاهو مسنجر شما تعطیله، آف هاتون رو از اینجا چک کنید 2
مایحتاج روزانه
کارت پستال اینترنتی
فال هفته ( یکشنبه ها به روز میشه )
اینم یه آرشیو نسبتا کامل از همه خواننده ها
گالری عکس از همه چیز
گالری عکس ماشین 1
گالری عکس ماشین 2
گالری عکس ماشین 3
اطلاعاتی در مورد تلفن همراه
دانلود جدیدترین آهنگهای روز دنیا ( 1 )
دانلود جدیدترین آهنگهای روز دنیا ( 2 )
دانلود جدیدترین آهنگهای روز دنیا ( 3 )
دانلود جدیدترین آهنگهای روز دنیا ( 4 )
دانلود جدیدترین آهنگهای روز دنیا ( 5 )
لیست قیمت و فروش آنلاین قطعات کامپیوتر
DISK MANAGER FREE
قیمت دات کام
Share The Fun
سایت برنامه 90 برای دوستای فوتبالی
دانلود همه چیز برای موبایل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان