![]() |
![]() |
|
| نه تشنه عشق، چون آدم تشنه روزی سیرآب میشه |
|
این تویی که چشات رویا شده برام ولی، هنوزم، هر روز هفته، پریشونت میشم گفت بری قلبم از عشقت داغون میشه ولی، بین ما فاصله یا غصه ها، کاش کم بشه گفت بری فراموشم میکنن همه ولی، عشق ما، نمیره از قصه ها تا همیشه گفت بری نمیرم از خاطرت یه روز ولی، ادعات، دل تو با دل من کاش بد نشه حرفای تو چه بی دَووم بود رویای تو بگو کدوم بود؟ مرگم رسید، از این دنیا دوباره نیا چشمای تو پر اشتباهه چشمای من
چه بی گناهه مرگم رسید، از این دنیا دوباره نیا |
|
+ نوشته شده در
86/09/14ساعت 17:20 توسط امیر و یاسمین |
|
|
به نام الرحم الراحمین موسی (ع) پنهان ازدیدگان دشمن بدنیا آمد تا آیتی برتولد تو باشد. |
|
+ نوشته شده در
86/09/14ساعت 17:5 توسط امیر و یاسمین |
|
|
آدم شناسی از روی امضاء 1 ) کساني که به طرف عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند، انسانهاي منطقي هستند. 2 ) کساني که بر عکس عقربه هاي ساعت امضاء مي کنند، دير منطق را قبول مي کنند و معمولاً غير منطقي هستند. 3 ) کساني که از خطوط عمودي استفاده مي کنند لجاجت و پافشاري در امور دارند. 4 ) کساني که از خطوط افقي استفاده مي کنند انسانهاي منظمي هستند. 5 ) کساني که با فشارامضاء مي کنند ، در کودکي سختي کشيده اند . 6 ) کساني که پيچيده امضاء مي کنند آدمهاي شکاکي هستند . 7 ) کساني که در امضاي خود اسم و فاميل مي نويسند خودشان را در فاميل برتر مي دانند. 8 ) کساني که در امضاي خود فاميل مي نويسند داراي منزلت هستند . 9 ) کساني که اسمشان را مي نويسند و روي اسمشان خط مي زنند احتمالاً شخصيت خود را نشناخته اند. 10 ) کساني که به حالت دايره و بيضي امضاء مي کنند، کساني هستند که مي خواهند به قله برسند. |
|
+ نوشته شده در
86/09/14ساعت 17:3 توسط امیر و یاسمین |
|
|
... قاصدک آمد و آمد تا اینکه در کف دستانم خوش نشست ... بد جوری خیس شده بود. پرهایش همگی ریخته بودند. دلم براش سوخت. گفتمش ابلاغ کدامین پیام تو را بر این داشت که در این باران شدید عزم مرا کنی؟ گفت: هیچ، مگر همین که گریستن فقط کار عاشق و معشوق نیست. گفتم: اگر درست فهمیده باشم می خواهی بگویی "" اشک عشق "" است. تبسمی زد و رفت ....! |
|
+ نوشته شده در
86/09/14ساعت 16:57 توسط امیر و یاسمین |
|
|
کاشکه يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم دور از نگاه ادما هر دومون عاشق مي شديم کاش اسمون با وسعتش تو دستامون جا مي گرفت گلاي سرخ دلمون کاش بوي دريا مي گرفت کاش که يه ماهي قشنگ براي ما فال مي گرفت برامون ازفرشته ها امانتي بال مي گرفت |
|
+ نوشته شده در
86/09/14ساعت 16:20 توسط امیر و یاسمین |
|
|
تو همش دور ميشي و من همش نزديكتر |
|
+ نوشته شده در
86/09/14ساعت 10:57 توسط امیر و یاسمین |
|
|
عشق یعنی عشق يعنی مستی و ديوانگی |
|
+ نوشته شده در
86/09/14ساعت 9:9 توسط امیر و یاسمین |
|
|
شناخت كودك نجوا كرد: خدايا با من صحبت كن! و يك چكاوك در چمنزار آواز خواند ولي كودك نشنيد. پس كودك فرياد زد: خدايا با من صحبت كن! و آذرخش در آسمان غريد ولي كودك متوجه نشد. كودك فرياد زد: خدايا يك معجزه به من نشان بده! و يك زندگي متولد شد ولي كودك نفهميد. كودك در نااميدي گريه كرد و گفت: خدايا مرا لمس كن و بگذار تو را بشناسم! پس خدا نزد كودك آمد و او را لمس كرد ولي كودك بالهاي پروانه را شكست و در حالي كه خدا را درك نكرده بود از آن جا دور شد. |
|
+ نوشته شده در
86/09/14ساعت 9:8 توسط امیر و یاسمین |
|
|
بزرگترین آرزو برای همه روزگاری در دهکده ای بسیار کوچک در هند، زنی فقیر ولی مومن زندگی میکرد. او خدای ویشنو را می پرستید، خدایی که مسئولیت نگهداری از تمام آفرینش را بر عهده دارد. هر روز صبح، قبل از انجام هر کاری، مراسم دعا را جلوی مجسمه کوچکی از خدای ویشنو که در خانه داشت انجام می داد. او مقداری گل و میوه و عود خوشبو تقدیم مجسمه می کرد. سپس مجسمه را می شست و لباس تنش می کرد. برایش سرودهای مذهبی در باره عشق و حق شناسی می خواند. همانطور که آن زن خدایش را به این طریق نمادین ستایش می کرد، قلبش آکنده از خوشی و شگفتی می شد. آن زن آنچه را که می شنید باور نداشت . چه خوشبختی حیرت آوری! فکرش با سرعت تمام به کار افتاد"چی باید بخواهم؟ پولدار شدن؟ فرزندان زیاد و سالم؟خانه ای بزرگ و مجلل؟ " . آن زن آنقدر مشغول تصمیم گرفتن در باره چیزی که بیشتر از همه آرزویش را داشت، بود که تقریبآ فراموش کرد خدای ویشنو همچنان منتظرش ایستاده است. آن زن با خواهش و تمنا و با صدایی لرزان گفت: " خدای من، اجازه می دهی که مدت بیشتری درباره آرزویم فکر کنم؟ الان اصلآ نمی توانم تصمیم گیری کنم". خدای ویشنو با لبخندی مهربان جواب داد: " هرچه قدر که بخواهی به تو فرصت می دهم". و سپس ناپدید شد. آن زن مدتی همان جا مات و مبهوت ایستاد. چه کار باید می کرد؟ چطور می توانست چنین تصمیمی بگیرد؟ او تصمیم گرفت عقیده دوستانش را نیز بپرسد. امکان داشت فکر آنها بازتر باشد و بتوانند پیشنهاد خوبی به او بدهند.فردای آن روز، تمام دوستانش را به خانه دعوت نمود و از آن ها سئوال کرد:" تنها آرزویش چه چیزی باید باشد؟" دوست اولی اصرار داشت: ثروت بخواه. اگر پول داشته باشی، می توانی هر چه که دلت می خواهد بخری. دوست دیگرش با اعتراض گفت: نه، ثروت نخواه. اگر سلامتی نداشته باشی، پول به چه دردت می خوره؟ هرگز نخواهی توانست از پولت لذت ببری. من عقیده دارم سلامتی را انتخاب کنی. دوست سومی با قاطعیت گفت: سلامتی مشخص نیست باید آرزوی عمری طولانی بکنی، نه اینکه فقط سلامتی بخواهی. از خدا آرزوی عمری طولانی کن. همسر آن زن مومن که خودش آنچنان مومن نبود و از مسائل معنوی زیاد سررشته نداشت به گفتگوی زنان گوش داد. او با طعنه و عصبانیت گفت: " تمام دوستانت احمقند. اگر این خدا گفت که تو می توانی هر چه را که بخواهی آرزو کنی، پس آرزو کن هر آرزویی که داری بر آورده شود. در تمام این مدت زن با دلهره به همه این پیشنهادات گوش کرد، ولی با وجود این، هیچ کدام از آنها به دلش ننشست. هفته ها سپری شد و تمام فکر آن زن معطوف به این مسئله بود که از خدای ویشنو چه بخواهد. این وضعیت آنقدر فکر او را مشغول کرده بود که بدون اینکه خودش متوجه باشد، دیگر صبحها جلوی مجسمه خدای ویشنو مراسم دینی را اجرا نمی کرد، کاری که در تمام طول عمرش انجام داده بود. او دیگر به فکر این نبود که چقدر خدایش را می پرستد. او دیگر برای خدایش سرود های مذهبی نمی خواند. تمام فکر و ذکرش درباره این بود که از خدایش چه بخواهد. به زودی آن خوشی که در قلب خود داشت از میان رفت، حتی عشق او به ویشنو داشت کم کم محو می شد. بالاخره روزی رسید که آن زن حس کرد آخرین ذره لذت درونی از روحش زدوده می شود. با وحشت تمام رو به روی مجسمه زانو زد، از ته قلب شروع به دعا خواندن کرد:" آه خدای ویشنو! کمکم کن. تو به من قول دادی که هر آرزویی داشته باشم برآورده می کنی و از من پرسیدی چه آرزویی دارم. ولی من قادر نیستم تصمیم بگرم. بد تر از همه اینکه به هیچ چیز دیگری نمی توانم فکر کنم. ازتو تمنا دارم به من بگویی چه آرزویی بگنم؟" قبل از اینکه دعای زن به پایان برسد، خدای ویشنو با تمام ابهتش جلوی او ظاهر شد و با لبخندی گفت:" فکر می کردم هرگز این سوال را نخواهی کرد. این آرزویی ست که باید از من می کردی: از من بخواه که خوشبخت باشی، بدون در نظر گرفتن اینکه چه چیزی بدست می آوری یا از دست میدهی." زن سرش را خم کرد و متوجه عمق خردمندی گفتار خدای ویشنو شد. سپس همان آرزو را کرد و خدای ویشنو نیز آرزویش را برآورده نمود. بعد از آن، هر روز زندگی اش را با خوشی و صفا گذراند، او تا ابد خوشبخت بود.
بر گرفته شده از کتاب باربارا" راز خوشبختی" |
|
+ نوشته شده در
86/09/13ساعت 11:1 توسط امیر و یاسمین |
|
|
اي ستاره ها كه بر فراز آسمان با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد اي ستاره ها كه از وراي ابرها بر جهان ما نظاره گر نشسته ايد آري اين منم كه در دل سكوت شب نامه هاي عاشقانه پاره مي كنم اي ستاره ها اگر به من مدد كنيد دامن از غمش پر از ستاره مي كنم با دلي كه بوئي از وفا نبرده است جور بيكرانه و بهانه خوشتر است در كنار اين مصاحبان خودپسند ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من ديگر آن نشاط و نغمه و ترانه مرد؟ اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او آخر آن نواي گرم و عاشقانه مرد؟ جام باده سرنگون و بسترم تهي سر نهاده ام به روي نامه هاي او سر نهاده ام كه در ميان اين سطور جستجو كنم نشاني از وفاي او اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد؟ از دوروئي وجفاي ساكنان خاك كاين چنين به قلب آسمان نهان شديد اي ستاره ها , ستاره هاي خوب و پاك من كه پشت پا زدم به هر چه هست و نيست تا كه كام او ز عشق خود روا كنم لعنت خدا به من اگر بجز جفا زين سپس به عاشقان باوفا كنم اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك سر به دامن سياه شب نهاده ايد اي ستاره ها كز آن جهان جاودان روزني بسوي اين جهان گشوده ايد رفته است و مهرش از دلم نمي رود اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست؟ اي ستاره ها,ستاره ها,ستاره ها پس ديار عاشقان جاودان كجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
86/09/13ساعت 10:54 توسط امیر و یاسمین |
|
|
دوست داشتم . . یادست هست؟ . . بهت گفتم خیلی دوست دارم . . تو گفتی برای دوست داشتن خیلی کوچیکی . . رفتم تا بزرگ بشم . . اما اونقدر بزرگ شدم که یادم رفت دوست دارم . . شوخی کردم، من همیشه دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
86/09/13ساعت 9:27 توسط امیر و یاسمین |
|
|
اين داستان در سال 1356 نوشته شده است! سيدمهدي شجاعي مرد از زن كه به شدت احساس زيبايي ميكرد، پرسيد: زن فرياد كشيد: اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم. يك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنين تا تكليف معلوم بشه. زن بر سر مرد كه از او فاصله ميگرفت، فرياد كشيد: هرچي از دهنت دربياد، ميگي و بعد هم مثل گاو سرتو مياندازي پايين ميري؟ زن همچنان كه به دنبال مرد ميدويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود ميكشيد، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديكه كثافت. خلاصه... در كلانتري پيش از آنكه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكيام. به من اهانت كرده. مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبهرو بشم. گاهي وقتها هم روزي دو بار. زن با تعجب گفت: بله؟! افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون ميدونيم. زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم. زن گفت: بله، خونه خودمه. افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه (ممكن است عدهاي اشكال بگيرند كه در سال 1356 هنوز موبايل اختراع نشده بود. اشكال وارد است. اين بخش بعدا به داستان اضافه شده است ) زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين كفايت ميكنه. افسر نگهبان مكثي كرد و گفت: خب بدين، اشكال نداره. مرد گفت: آخه من موبايل ندارم. مرد گفت: ميخواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بياطلاعم، اينه كه... افسر نگهبان گفت: نه، اشكالي نداره. و به زن گفت: علت شكايت رو چي بنويسم؟ و به زن گفت: اگه اهانت ديگهاي به شما كردهام، بگين. زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه. زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم. و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه كار كرد؟ افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكميل شد، ميفرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حكم ميده. افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت ميكنن. زن گفت: واقعا ميگين؟! زن گفت: خيليها بهم ميگن. آرزو دارم يه بار با «شارون استون» روبهرو بشم، ببينم خودش چي ميگه. مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف ميكنه. زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شكايتم صرفنظر كنم...؟ افسر نگهبان گفت: باشه. تكليف قانون چي ميشه؟! مرد گفت: قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره. مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج ميزنه، ميشه بپرسم؟ افسرن نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره ميكرد، گفت: بپرس. مرد گفت: ميخواستم بپرسم شما شبيه «شرلوك هلمز» نيستين؟! |
|
+ نوشته شده در
86/09/13ساعت 8:43 توسط امیر و یاسمین |
|
|
برای اینکه یک مرد بتونه یک زن رو خوشحال کنه، تنها باید: یک دوست باشد
و ... اما یه مرد چه جوری خوشحال میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
86/09/11ساعت 10:30 توسط امیر و یاسمین |
|
|
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره! |
|
+ نوشته شده در
86/09/11ساعت 10:21 توسط امیر و یاسمین |
|
|
مزدا 323
مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد. خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت. اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف ميکرد، اما هريک از آنهابا بيتوجهي دختر جوان، به راه خود ادامه ميدادند. دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلندتر بود. شلواري هم که تن دخترک بود، همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مينمود که آنهم کوتاه بود و تا چند سانتي پايينتر از زانو را ميپوشاند. به نظر ميآمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد. سرش را به داخل پنجره کرد و به راننده گفت: بفرماييد؟. مزدا مسافري نداشت. راننده آن پسر جوان و خوش چهرهاي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت. پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت: خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون. حتماً، بفرماييد بالا. دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد. چند لحظهاي ازحرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو ميکشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم ميداد،گفت: توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست؟ - البته پسر جوان، سپس ضبط خودرو را روشن کرد. صداي ترانهاي انگليسي زبان به گوش رسيد. از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت: کريس دبرگ هست، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم. دخترک با شنيدن حرف پسرجوان،خنده تمسخرآميزي سر داد. - ها ها ها، اين که اريک کلاپتون .نميشنوي مگه، انگليسي ميخونه. اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ. - پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته . - نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم، توي خونه با بابام دعوام شد - آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده. - نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: اِه، بروکسل چي کار داري؟ - دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، ميخواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟ دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد: - اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم. - اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر. - فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز. پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟ - من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟ - چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما. دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد - من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش روببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم - همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها. دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت: - اِي ، بد نيست .اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟ - چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم. دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ،طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد. - اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو ميرم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلااينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم. سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت . - دايانا خانوم ، داريم ميرسيمها - دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟ - نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه . دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت: - آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار، باهات کار دارم . سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت. ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . ضبط خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت: - بفرماييد. ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد.
پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد. - بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم . - قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره. - خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم - ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن - باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ . - خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان از شوق ازخودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد. پس از دور شدن دايانا ،سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوار ديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سرکرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد. به خودرو که نزديک ميشد زنگ موبايلي که همراهش بود، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد: - بله؟ صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد . - سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم - خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟ - نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده - جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس ميدم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟ - کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ - هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟ - ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ،آدرس رو بده ديگه ... - نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده. گوشيت رو ميزارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
86/09/11ساعت 8:53 توسط امیر و یاسمین |
|
|
دخترها: بعضی از اونا واقاً می خونند وقتی میرن سر کتاب تا یکی دو ساعت دیگه کلشونو از کتاب بر نمی دارند . عادت دارند زیر مطالب کتاب خط بکشند که بعدا بخونند، بعضی هاشون هم که مثلا درس می خونند کتاب جلوشونه چشمشون هم روی کتابه ولی حواسشون یه جای دیگست ... یه عده ای هم هستند که به بهونه اینکه مشکل دارن زنگ میزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود یک ساعت و اندی به طوری که اشک و دود تلفن در میاد برای هم قصه بی بی چساره تعریف می کنند. و اما پسر ها: یا درس نمی خونند یا وقتی می خواند بخونند باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد که شب امتحانه ... یه کم که درس خوندند یه موردی پیش میاد و بهش خیره می شوند و به یه چیزی فکر می کنند بعد انگار که درس خوندند بلند میشند میرن استراحت می کنند بعد از یک ساعت استراحت دوباره میرند میشینند فکر می کنند . وقتی فکرشون تموم شد کتاب را ورق میزنند یه کم براندازش میکنند وزنش می کنند استخاره می کنند برای خودشون تقسیمش می کنند میگند تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر بعد میرن استراحت کنند . حین استراحت حسشون تموم میشه حال ندارند برند بخونند ولی چون می دونند فردا امتحان دارند پا میشند میرند سر کتابشون. همینجور که می خونند هیچی حالیشون نیست چون جای دیگه فکر می کنند(لازم به ذکر است که هیچ وقت در هیچ موقعیتی فکر نمی کنند فقط موقع درس خوندن فکرشون میاد) بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت، بعد سه ربع استراحت می بینند خیلی دیر شده .دوباره میرنند درس بخونند این بار می خونند یه چیزایی هم یاد میگیرند ولی چیزایی که یاد نمی گیرند را میذارند که فردا از دوستاش بپرسند یه کم به معلمشون فحش میدند می گند اینارو درس نداده . خلاصه آخرش نمیرسند کتاب را تموم کنند فردا میرند میبینند که دوستاشون یه چیزایی می گند که تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد میشه اونایی هم که خونده بودند یادشون میره به همین سادگی |
|
+ نوشته شده در
86/09/11ساعت 8:33 توسط امیر و یاسمین |
|
|
مدت زيادي از تولد برادر یاسی كوچولو نگذشته بود . یاسی مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند |
|
+ نوشته شده در
86/09/10ساعت 10:49 توسط امیر و یاسمین |
|
|
تعریف های کوتاه! مدرسه:یه جاییکه پدر پول پرداخت می کند و پسر بازی می کند . |
|
+ نوشته شده در
86/09/10ساعت 9:34 توسط امیر و یاسمین |
|
|
فرشته تصميمش را گرفته بود. پيش خدا رفت و گفت: خدايا می خواهم زمين را از نزديک ببينم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمينی است. خداوند درخواست فرشته را پذيرفت فرشته گفت تا بازگردم، بالهايم را اينجا می سپارم؛اين بالها در زمين چندان به کار من نمی آید خداوند بالهای فرشته را بر روی پشته ای از بالهای ديگر گذاشت و گفت: بالهايت را به امانت نگاه می دارم، اما بترس از آنکه زمينم اسيرت کند زيرا که خاک زمينم دامنگير است فرشته گفت: باز می گردم، حتما باز می گردم. اين قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد. او هر که را که می ديد، به ياد می آورد. زيرا او را قبلا در بهشت ديده بود. اما نمی فهميد چرا اين فرشته ها برای پس گرفتن بالهايشان به بهشت برنمی گردند روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزی را از ياد برد و روزی رسيد که فرشته ديگر از آن گذشته ی دور و زيبا به ياد نمی آورد؛ نه بالش را و نه قولش را فرشته فراموش کرد. فرشته در زمين ماند فرشته هرگز به بهشت برنگشت |
|
+ نوشته شده در
86/09/08ساعت 9:9 توسط امیر و یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلاگ رو با تمام وجودم تقدیم میکنم به عشقم یاسمین، امیدوارم که ازش خوشش بیاد
|
|
RSS
|