تبليغاتX
به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه
نه تشنه عشق، چون آدم تشنه روزی سیرآب میشه

بگذار

بگذار با چشمهاي تو ببينم

بگذار در نگاه تو ذوب شوم

بگذار در زير باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برايم از آرزوهايت ترانه بسرايي

بگذار به قداست عشقمان كوچك شوم وقتي با تو به پرواز شاپركهاي كنار بركه ميخندم

بگذار شبها رو به ستاره ها خاطرات شيرينمان را شماره كنيم

بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي

بگذار نامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشكي باشد

بگذار نگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقي آسماني در هم گره خورد

بگذار دلم براي تو باشد

بگذار دلت ... حالم را بپرسد

بگذار قلبم براي تو بتپد

بگذار آرزوهايم با تو باشد ... براي تو... به خاطر تو.

بگذار خيال كنم "دوستم داري " و از اين خيال شبها تا سپيدي روز با ستاره ها باشم

درد،

دل آدمي را بيدار مي‏كند،

روح را صفا مي‏دهد،

غرور و خودخواهي را نابود مي‏كند،

نخوت و فراموشي را از بين مي‏برد،

و انسان را متوجه وجود خود مي‏كند...

 

+ نوشته شده در  86/09/20ساعت 9:38  توسط امیر و یاسمین | 

برای عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش

+ نوشته شده در  86/09/20ساعت 9:32  توسط امیر و یاسمین | 

يك روز سر كلاس فلسفه ، استاد ظرف بزرگ شيشه اي را روي ميز قرار داد و اون رو پر از توپ هاي بيليارد كرد، سپس از شاگردان پرسيد آيا اين شيشه پر شده؟ 

شاگردان پاسخ دادند: بله

سپس استاد تعدادي تيله را توي شيشه ريخت، تيله ها بين توپ ها جا گرفتند،

استاد پرسيد آيا شيشه پر است؟ 

شاگردان جواب دادند: بله

بعد استاد ظرف را با ماسه پر كرد، ماسه ها تمام فضاي خالي را اشغال كردند،

استاد پرسيد آيا ظرف پر شده است؟ 

شاگردان جواب دادند: بله

استاد گفت: زندگي مانند اين شيشه است،

مسايل اصلي زندگي مانند توپ بيليارد،

‌مسايل تقريبا مهم مثل تيله ها

و مسايل جزئي مثل ماسه ها،

اگه شيشه رو با ماسه پر كنيد، جايي براي تيله ها و توپ ها نميمونه.

اين فلسفه و راز زندگي است.

 

+ نوشته شده در  86/09/19ساعت 17:43  توسط امیر و یاسمین | 

آقالوژی!!!

( شوهرشناسی سنَّتی )

 

1 ) اگر آقایتان شبها دیر به منزل می آید، لابد کار دارد که دیر می آید! اگر شما بیرون کار می کردید که ممکن بود اصلاً همان آخر شب هم به منزل نیائید!!

2 ) اگر آقایتان انتظار دارد وقتی به منزل می آید برای او چای بیاورید، بدون حرف اضافی این کار را انجام دهید، وگرنه ممکن است...

3 ) اگر آقایتان اجازه نمی دهد هر کجا که می خواهید بروید، خدا را شکر کنید که اجازه می دهد نفس بکشید!!

4 ) اگر آقایتان به شما خرجی نمی دهد، لابد خرجهای مهمتر از منزل دارد، جیکتان هم در نیاید!!

5 ) اگر آقایتان اجازه نمی دهد سر کار بروید، سپاسگزارش باشید

6 ) اگر آقایتان اجازه می دهد که بیرون از منزل هم کار کنید، از اینکه شما را قابل دانسته تا هم در منزل و هم بیرون از منزل کار کنید، از او تشکر کنید!!!

7 ) اگر آقایتان به کوچکترین حقوق زنان بی توجه است، حقتان است اگر تحویلتان هم بگیرد شما به او می گوئید زن ذلیل!!!

8 ) اگر آقایتان شلوارش چند تا شد و به تبع آن چند تا زن دیگر هم گرفت، خوشحال باشید که می تواند يک تنه از پس چند زن بر بیاید!!! مگر اوایل ازدواج همین مردانگی را دوست نداشتید؟!!

9 ) اگر آقایتان برای شما هدیه نمی خرد، رویتان را زیاد نکنید! او خودش برای شما بزرگترین هدیه است! و یا لااقل بزرگترین هدیه که شما را همیشه تحمل می کند!!!!

 

زی زی لوژی

( شوهرشناسی مدرن )


1 ) اگر شوهرتان شبها دیر به منزل می آید، درب را به رویش باز نکنید!! مبلغ مهریه را هم به او یادآوری کنید تا کامروا شوید!!

2 ) اگر شوهرتان از شما انتظار پذیرائی دارد، یک هفته او را ترک کنید!!! از هفته آینده خودش هر شب برایتان کاپوچینو درست خواهد کرد!!!

3 ) اگر شوهرتان موافق نیست که شماهر جایی می خواهید بروید، مگر شما منتظر اجازه او بودید؟!! خوب بروید!! تازه بعد هم غر بزنید که از این زندگی خسته شدین

4 ) اگر شوهرتان به شما پول نمی دهد، شما هم به او روندین!!! دو سه روز کم محلی هم بی اثر نیست!!!

5 ) اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بیرون از منزل نیست، خانه را به گند بکشید بی حوصلگی به را بیندازید افسرده باشید تا شما را به کار بیرون از منزل تشویق کند!!!

6 ) اگر شوهرتان موافق کار کردن شما در بیرون از منزل هست،از زیر کار کردن در برید وانمود کنید که دوست ندارید نحوه جارو کردن و ظرف شستن و..... را به او آموزش دهید!! هرجند اقایون همه بلد هستن

7 ) اگر شوهر شما فمینیست نیست، زن ذلیل که هست

8 ) اگر شوهرتان به مسائل شما بی اعتناست شما بی اعتنا تر باشی ازصبح تا امدن او با دوستان گپ بزنید تا چشمتون به او افتاد قیافه بگیزرید که ناراحت هستید

9 ) اگر شوهرتان هوس تجدید فراش کرد، بدانید که بیچاره حق دارههههههههههههههههه

 

* نتیجه گیری اخلاقی:

1 ) زنان سنتی هر چه سرشان بیاید حقشان است!! لیاقت شوهر مهربان و به قول خودشان زی زی را ندارند!!

2 ) زنان مدرن لیاقت هیچ چیز را ندارند!! چون از زی زی بودن شوهرانشان سوء استفاده می کنند!!

3 ) هر چه به سر مردا ماید از زی زی بودنشونه با با بسه دیگه

 


* نتیجه گیری غیراخلاقی!! :

تو رو خدا. بازم زن بگیرید تا روی خانمها روکم کنید

( شرمنده!! من بی تقصیرم!!! )

 

+ نوشته شده در  86/09/19ساعت 15:8  توسط امیر و یاسمین | 

همه ی عمر دیر میفهمیم ...

تو لحظه ها و دقیقه های آخر ...

وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه ...

 مثل وقت هایی که ...

زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه ...

یه لحظه آفتاب تو هوای سرد غنیمت میشه ...

خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه ...

یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه ...

یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه ...

پاییز وقتی که تموم شد به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه ...

نگاه كن پاییز به نفس نفس افتاده ...

هیچ کس مطمئن نیست که فردا رو می بینه یا نه ...

امروز تمام چیزها و آدمهای دور و برت رو خوب ببین ...

زندگی خیلی طولانی نیست ...

 

+ نوشته شده در  86/09/19ساعت 10:54  توسط امیر و یاسمین | 

یک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می رفت خونه، زن مسنی رو ديد که اونو متوقف کرد.

ماشين مرسدسش پنچر بود.

اون میدید که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده،

مرد بهش گفت: من جو هستم و اومدم که کمکتون کنم.

زن گفت: من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم.

شاید بیشتر از صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن و اين واقعاً لطف شما بود.

وقتی که لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسيد:

من چقدر بايد بپردازم؟

جو به زن گفت: شما هيچ بدهی به من نداريد،

من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد،

همونطور که من به شما کمک کردم.

اگر تو واقعاً می‌خواهی که بدهيت رو به من بپردازی بايد تو هم اين کار روبکنی.

"نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد به راهش ادامه بده.

ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که حدوداً هشت ماهه باردار بود،

و از خستگی روی پاهاش بند نبود.

او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی‌دانست و احتمالاً هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلاری پیرزن رو بياره اون از در بيرون رفته بود.

در حاليکه روی دستمال سفره یه يادداشت باقی گذاشته بود،

اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو می‌خوند،

شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده‌ام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد 

همونطور که من به شما کمک کردم.

اگر تو واقعاً می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی، بايد اين کار روبکنی،

"نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد،

وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت"!

همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!"

 

+ نوشته شده در  86/09/18ساعت 11:4  توسط امیر و یاسمین | 

 

ابوريحان بيرونى و سلطان محمود غزنوی

روزى سلطان محمود غزنوى در باغ هزار درخت شهر غزنين بر بالاى كوشكى كه چهار در بود نشسته بود و جمعى از جمله ابوريحان در حضور او بودند، ناگاه رو به ابوريحان نمود و گفت: من از كدام يك از اين چهار در بيرون خواهيم رفت؟

نظر خود را بر كاغذى بنويس و در زير تشك من بگذار، ابوريحان كه از منجمان بزرگ بود و خوى سلطان محمود را مى دانست نگاهى به چهار در نمود و نظر خود را بر پاره اى كاغذ نوشت و زير تشك سلطان نهاد.

محمود گفت: نظرت را اعلام كردى؟ ابوريحان گفت: آرى،

آنگاه سلطان محمود دستور داد، بنا و بيل و كلنگ آوردند و بر ديوارى كه جانب شرق كاخ بود درى بگشودند و سلطان از آن در بيرون رفت و گفت آن كاغذ پاره بياورند،

چون نيك نظر كرد ديد ابوريحان بر روى آن نوشته است كه: سلطان از اين چهار در بيرون نمى رود بلكه بر ديوار شرق درى بكند و از آن در بيرون شود!!!

محمود از ابوريحان سخت دلگير شد و دستور داد او را در قلعه غزنين شش ماه زندانى نمودند و بعدها از ابوريحان پرسيدند چگونه اين كار پيش بينى نمودى گفت: از غرور سلطان محمود دانستم كه از هيچكدام از درها بيرون نخواهد رفت.

 

+ نوشته شده در  86/09/18ساعت 8:19  توسط امیر و یاسمین | 

دوباره صدايم کن

نيمکت عاشقي يادت هست.

کنارهم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود.

بيد مجنون زير سايه اش امانمان داده بود،

برگهاي رنگينش را به نشانه عشقمان بر سرمان مي ريخت

او نيز عاشق بودنمان را به رخ پاييز مي کشيد،

اما اکنون پاييز نبودنت را، جداييمان را، به رخ مي کشد.

بگو، صدايم کن، بيا تا دوباره ما شويم،

مرحمي بر سوز دلم باش،

نگاه کن،

پاييز به من مي خندد،

بيا داغ جداييمان را به دلش بگذاريم.

بيا کلاغ ها را پر دهيم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند.

دوباره صدايم کن

 

+ نوشته شده در  86/09/17ساعت 10:12  توسط امیر و یاسمین | 

دوباره صدايم کن

نيمکت عاشقي يادت هست.

کنارهم، نگاه در نگاه و سکوتمان چه گوش نواز بود.

بيد مجنون زير سايه اش امانمان داده بود،

برگهاي رنگينش را به نشانه عشقمان بر سرمان مي ريخت

او نيز عاشق بودنمان را به رخ پاييز مي کشيد،

اما اکنون پاييز نبودنت را، جداييمان را، به رخ مي کشد.

بگو، صدايم کن، بيا تا دوباره ما شويم،

مرحمي بر سوز دلم باش،

نگاه کن،

پاييز به من مي خندد،

بيا داغ جداييمان را به دلش بگذاريم.

بيا کلاغ ها را پر دهيم تا خبر وصلمان را به پرستوها مژده دهند.

دوباره صدايم کن

 

+ نوشته شده در  86/09/17ساعت 10:12  توسط امیر و یاسمین | 
 

وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوست داره،

 

وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی،

 

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه،

 

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که تو دلت یه کلبه ساخته،

 

وقتی چشمات تهی از تصویر شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه...

 

+ نوشته شده در  86/09/17ساعت 9:28  توسط امیر و یاسمین | 

پنجره

در بيمارستاني، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند. اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم ‌اتاقيش روي تخت بخوابد.

آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.

هر روز بعد از ظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌ اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه مي‌گرفت.

اين پنجره، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن، به منظره بيرون، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و  اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كرد.

روزها و هفته‌ها سپري شد.

يك روز صبح، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود. پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.

مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند. پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد. آن مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.

در كمال تعجب، او با يك ديوار مواجه شد.

مرد، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند !

پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند...

 

+ نوشته شده در  86/09/17ساعت 8:44  توسط امیر و یاسمین | 

 

یه روز، وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه، وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه ميكني؟

هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.

" آيا اين تبر توست؟ هيزم شکن جواب داد: " نه".

فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟

دوباره، هيزم شکن جواب داد : نه.

فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟

جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خونه شد.

روز بعد وقتي هیزم شکن داشت با زنش کنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب.

هيزم شکن داشت گريه مي کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد: که چرا گريه مي کني؟

"اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. "

فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد: زنت اينه؟

هيزم شکن فرياد زد" آره ".

فرشته عصباني شد. " تو تقلب کردي، اين نامرديه. "

هيزم شکن جواب داد: اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده.

ميدووني، اگه به جنيفر لوپز " نه" ميگفتم تو ميرفتي و با کاترين زتاجونز مي اومدي.

و باز هم اگه به کاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم" آره".

اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم،

و به همين دليل بود که اين بار گفتم آره.

نکته اخلاقي اين داستان اينه که هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل شرافتمندانه و منطقیه !!!

 

+ نوشته شده در  86/09/17ساعت 8:4  توسط امیر و یاسمین | 

 آدم بي خاصيت

راننده کاميوني وارد رستوران شد.

دقايي پس از اين که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسيکلت سوار هم به رستوران آمدند و يک راست به سراغ ميز راننده کاميون رفتند و بعد از چند دقيقه پچ پچ کردن، اولي سيگارش را در استکان چاي راننده خاموش کرد.

راننده به او چيزي نگفت. دومي شيشه نوشابه را روي سر راننده خالي کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتي راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمين خورد ولي باز هم ساکت ماند.

دقايقي بعد از خروج راننده از رستوران يکي از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بي خاصيتي بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا !

رستورانچي جواب داد: از همه بدتر رانندگي بلد نبود چون وقتي داشت مي رفت دنده عقب 3 موتور نازنين را خرد کرد و رفت.

 

+ نوشته شده در  86/09/15ساعت 12:14  توسط امیر و یاسمین | 

 

کسي را که دوست داري، تو رادوست نمي دارد.

کسي که تو را دوست دارد،

تو دوستش نمي داري

اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند و اين رنج است.

زندگي يعني اين...

**************************

چه زیباست وقتی نگاهی نگاهی را می طلبد

و به خنده قلبی را به تپش درمی آورد

و حرکت چشمی محبت را پیام می دهد

و خون را در رگهای عاشق به حرکت درمی آورد

و پیام رفاقت را به قلب می رساند.

**************************

عشق با يك لبخند شروع ميشه،

با يك بوسه رشد ميكنه

و با يك اشك تموم ميشه.

روشنترين آينده هميشه تو گذشته فراموش شده، شكل ميگيره.

نميشه تا وقتي كه دردها و رنجها را دور نريختي،

توي زندگي به درستي پيش بري.

**************************

امروز كسي محرم اسرار كسي نيست

ما تجربه كرديم كسي يار كسي نيست

**************************

ياد گرفتم كه عشق با تمام عظمتش 2 - 3 ماه بيشتر زنده نيست

ياد گرفتم كه عشق يعني فاصله

و فاصله يعني دو خط موازي كه هيچوقت به هم نميرسن

ياد گرفتم در عشق هيچ كس به اندازه خودت وفادارتر نيست

ياد گرفتم همونقدر كه محبت كني، همونقدر ارزشت كم مي شه

و ياد گرفتم كه هر چه عاشق‌تر ، تنهاتر

**************************

وقتی خداوند شما را به لبه پرتگاهی هدایت کرد،

کاملاً به او اعتماد کنید.

چون یکی از این دو اتفاق خواهد افتاد.

او شما را می گیرد اگر بیفتید

یا اینکه یادتان می دهد چگونه پرواز کنید.

**************************

مرگ از زندگی پرسید:

آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم؟

زندگی لبخندی زد و گفت:

دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری.

**************************

در شهري به نام زندگي رودي جاريست به نام ( محبت )

اين رود به آبراهي جاريسست به نام ( دوستي )

اين آبراهه به آبگيري جاريست به نام ( عشق )

اين آبگير به حوضچه اي جاريست به نام ( وفا )

و تمامي اينها به منجلابي جاريست به نام ( جدايي )

**************************

دوست داشتن کساني که دوستمان مي‌دارند کار بزرگي نيست،

مهم آن است آنهايي را که ما را دوست ندارند، دوست بداريم

 

 

+ نوشته شده در  86/09/15ساعت 11:15  توسط امیر و یاسمین | 

 

پايان نامه خرگوش

 

يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود.

در همين حين، يک روباه او را ديد.

روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟

خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم...

روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟

خرگوش: من در مورد اينکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.

روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.

خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند...

و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.

در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.

گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟

خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار مي کنم.

گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟

خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.

خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.

در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.

در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.

نتيجه: هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد

هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد

آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!

 

+ نوشته شده در  86/09/15ساعت 9:6  توسط امیر و یاسمین | 

 

تشويقها پايان مي پذيرد..........

مدالها را گردوغبار فرا مي گيرد..............

و برنده ها خيلي زود فراموش مي شوند.............

ولي اکنون ببين آيا به خاطر مي آوري:

نام سه معلمي که در پيشرفت تحصيلي تو نقش موثري داشته اند،

سه نفر از دوستانت که در زمان احتياج به تو کمک کرده اند،

يا انسانها يي که احساس خاص و زيبايي را در قلب تو به وجود آورده اند،

يا اسم پنج نفر از کساني که مايل هستي اوقات فراغت خود را با آنها بگذراني.

جواب دادن خيلي بي دردسر و راحت است،..

نيست؟

کساني که به زندگي تو معنا بخشيده اند، جزو مشهورترين و بالا ترين افراد دنيا نيستند؛

آنها ثروت زيادي ندارند يا مدال و جايزه مهمي به دست نياورده اند؛

ولي...........

آنها کساني هستند که نگران تواند و از تو مراقبت مي کنند؛

کساني که مهم نيست چگونه؛

ولي در کنار تو مي ما نند...

مدتي دربارهً آن فکر کن..........

زندگي خيلي کوتاه است........

و تو؛ در کدام ليست از کساني که نام بردم، هستي؟

آيا مي داني؟

 

+ نوشته شده در  86/09/15ساعت 8:51  توسط امیر و یاسمین | 

 

گویند: مامور جمع آوری مالیات به مزرعه ای در دهات رسید و سراغ نقدعلی نامی را گرفت. زن نقدعلی که مشغول کار در مزرعه بود، گفت: نقدعلی توی طویله گاو هاست .مامور پرسید: من چه جوری او را پیدا کنم ؟
زن گفت: خیلی آسان است وارد طویله می شوی و نگاه می کنی، هر کدام شاخ نداشت، نقدعلی است !

*****************************

خانمی از قدرناشناسی شوهرش پیش خانمی دیگر شکایت می کرد. به این مطلب رسید که دیروز از

صبح تا ظهر زحمت کشیدم و گرمای آشپزخانه را تحمل کردم تا یک کتلت درجه یک و بسیار خوشمزه برای نهار درست کردم. اما او فقط یک لقمه خورد و بقیه غذای خود را جلوی گربه گذاشت .
خانم دیگر گفت: عجب . . . . . ! خوب، گربه بیچاره چه گناهی کرده بود . . . . . .؟!!

*****************************


مردی با دوست خودش درد دل می کرد، که زنم تنها دارائی ام را برداشت و رفت.
دوستش گفت : خوش به حالت ، زن من تمام دارائی من را برداشته و مانده است و جائی نمی رود .!!

 

*****************************

در یک کافه مردی به دوست خود گفت: آن آقا را که در گوشه ای ایستاده است می بینی ؟ این مرد مرا بیچاره کرد و  سعادت خانوادگی مرا بر باد داد.
دوستش پرسید: چطور؟ زنت را فریب داد؟
نه خیر آقا، با آشپز ما ازدواج کرد ه و من حالا مجبورم غذاهائی را بخورم که زنم می پزد؟

 

+ نوشته شده در  86/09/15ساعت 8:47  توسط امیر و یاسمین | 


1 ) بر طبق اعتقادات خود زندگي کن .

2 ) خودت و ديگران را ببخش .

3 ) سعي کن حداقل يک بار هم که شده روش خود را تغيير دهي .

4 ) شجاع باشيد حتي اگر شجاع نيستيد به آن تظاهر کنيد، کسي متوجه تفاوت آن نخواهد شد.

5 ) هميشه لبخند بزن ، اين کار براي تو هزينه اي ندارد اما ارزش بينهايت دارد.

6 ) وقت خود را بيهوده صرف کلاهبرداري نکنيد ، تجارت را ياد بگيريد .

7 ) براي تدبير و جرات خود دعا کن نه براي مال و ثروت دنيا.

8 ) پير شو اما از کارافتاده نشو.

9 ) غصه ي اشتباهات گذشته را نخوريد ، از آن ها درس بگيريد و بگذريد .

10 ) در ارتباط با افرادي که چيزي براي از دست دادن ندارند ، آگاهانه رفتار کن .

11 ) به ياد داشته باش که برندگان کاري را انجام مي دهند که بازندگان نمي خواهند انجام دهند.

12 ) فرصت ها را جستجو کن. جاي قايق در بندر امن است اما به مرور کف اش پوسيده مي شود.

13 ) کلمه "فرصت" را جايگزين "مشکل" کن .

14 ) هيچ وقت نگو وقت نداري. به تو همان مقدار زمان داده شده که به هلن کلر، لئوناردو داوينچي، توماس جفرسون و آلبرت انيشتين داده شده است .

 

+ نوشته شده در  86/09/15ساعت 8:42  توسط امیر و یاسمین | 

 

هر کی اومد تو زندگیم

 

می بردمش تا آسمون

 

امروز می شد رفیق راه

 

فردا واسم بلای جون

 

نمی شه قلب عاشق

 

به دست هر کسی سپرد

 

نمی دونم بد میاورد

 

یا چوب سادگیش و خورد

 

هر چی که به سرم اومد

 

تقصیر هیچ کسی نبود

 

هر چی که بود پای خودم

 

تو قصه هام کسی نبود

 

هیچ کسی عاشقم نشد

 

هیچ کی سراغم نیومد

 

جواب کار خودمه

 

هر چی بلا سرم اومد

 

تقصیر هیچ کسی نبود

 

هر چی که بود به پای من

 

فقط تو بعد از این نیا

 

میون لحظه های من

 

رفاقتت مال خودت

 

منت نزار رو سر من

 

این قصه ها تموم شده

 

دیگه نیا دور و برم

 

+ نوشته شده در  86/09/15ساعت 8:23  توسط امیر و یاسمین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این وبلاگ رو با تمام وجودم تقدیم میکنم به عشقم یاسمین، امیدوارم که ازش خوشش بیاد

پیوندهای روزانه
نازنین
شهره
ms
آیسان
کوچکترین وبلاگ بچه های0281
مسافر زمان ( آیدین )
تینا و امین
لادن
محمد عالی پور
مهسا
امیر - عبد - حجت
مجید حاجی زاده
میسا
فرزانه
فرهاد شاهمرادی
نیما
سعید ( عاشق )
محمد نیکزاد
حامی
سهیلا
شهریار و مهسا
کربلایی
×××
تنها
شیدا
نغمه
فرهاد شاهمرادی
مهدی صادقی
ساغر
غزل
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم اسفند 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم بهمن 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
پیوندها
زیارت عتبات عالیات تنها با یک کلیک
بهشت را برای خود بخرید ( با اهداء اعضای بدن )
کمیابترین های دنیا ( حتماً کلیک کن )
تخصصی ترین سایت موبایل در ایران
اگه یاهو مسنجر شما تعطیله، آف هاتون رو از اینجا چک کنید 1
اگه یاهو مسنجر شما تعطیله، آف هاتون رو از اینجا چک کنید 2
مایحتاج روزانه
کارت پستال اینترنتی
فال هفته ( یکشنبه ها به روز میشه )
اینم یه آرشیو نسبتا کامل از همه خواننده ها
گالری عکس از همه چیز
گالری عکس ماشین 1
گالری عکس ماشین 2
گالری عکس ماشین 3
اطلاعاتی در مورد تلفن همراه
دانلود جدیدترین آهنگهای روز دنیا ( 1 )
دانلود جدیدترین آهنگهای روز دنیا ( 2 )
دانلود جدیدترین آهنگهای روز دنیا ( 3 )
دانلود جدیدترین آهنگهای روز دنیا ( 4 )
دانلود جدیدترین آهنگهای روز دنیا ( 5 )
لیست قیمت و فروش آنلاین قطعات کامپیوتر
DISK MANAGER FREE
قیمت دات کام
Share The Fun
سایت برنامه 90 برای دوستای فوتبالی
دانلود همه چیز برای موبایل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان