تبليغاتX
به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه
نه تشنه عشق، چون آدم تشنه روزی سیرآب میشه

 عشق در لحظه پدیدمی آید، دوست داشتن در امتداد زمان.

عشق معیارها را در هم می ریزد، دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود.

عشق ویران کردن خویشتن است، دوست داشتن ساختنی عظیم.

عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد، دوست داشتن از شناخت سرچشمه می گیرد.

عشق قانون نمی شناسد، دوست داشتن اوج احترام به قانون است.

عشق فوران می کند چون آتشفشان، دوست داشتن جاری می شود چون رود.

عشق مامور تن است، دوست داشتن پیغمبر روح.

 

 

یاسمین جونم دوست دارم، تولدت مبارک گل خوشگلم

 

 

+ نوشته شده در  86/09/29ساعت 12:41  توسط امیر و یاسمین | 

 

در هند سقایی بود که دو کوزه بزرگ داشت که هر کدام از آنها را از يک سر ميله اي آويزان مي کرد، و روي شانه هايش مي گذاشت.

در يکي از کوزه ها شکافي وجود داشت، بنابراين در حالي که کوزه سالم، هميشه حداکثر مقدار آب ممکن را از رودخانه به خانه ارباب مي رساند، کوزه شکسته تنها نصف اين مقدار را حمل مي کرد.

براي مدت دو سال، سقا فقط يک کوزه و نيم آب را به خانه مي رساند.

کوزه سالم به موفقيت خودش افتخار ميکرد، اما کوزه شکسته، بيچاره از نقص خود شرمنده بود و از اينکه تنها مي توانست نيمي از کار خود را انجام دهد، ناراحت بود.

بعد از دوسال روزي در کنار رودخانه، کوزه شکسته به سقا گفت: « من از خودم شرمنده ام و از تو پوزش میخواهم چون در اين دو سال گذشته من تنها توانسته ام نيمي از کاري را که بايد، انجام دهم. به خاطر شکاف های من، تو مجبور شدي اين همه تلاش کني ولي باز هم به نتيجه مطلوب نرسيدي. »

سقا لبخندی زد و گفت : « کوزهء نازنینم! از تو مي خواهم در مسير بازگشت به خانه، به گل هاي زيباي کنار راه توجه کني. » در حين بالا رفتن از تپه، کوزهء شکسته گل هاي باطراوت و زیبای کنار جاده را دید که با گرمای آفتاب مي درخشیدند و عطر شان همهء فضا را فراگرفته بود.

سقا گفت :« من از شکاف هاي تو خبر داشتم و ببین چگونه از آنها استفاده کردم؟! من در کناره راه، گل هايي کاشتم که هر روز وقتي از رودخانه بر مي گشتيم، تو به آنها آب داده اي. براي مدت دو سال، من با اين گل ها، خانه اربابم را تزئين و عطرآگین ساختم. بي وجود تو، خانه نمي توانست اين قدر زيبا و مطبوع باشد. »

 

+ نوشته شده در  86/09/28ساعت 10:21  توسط امیر و یاسمین | 

 

به نام او كه آسمان خيال و روياهايم را ساخت

كاش مي توانستم سواربر قاصدك نام آور بسوي آسمان پرواز كنم

 

آنوقت ميان ابرهاي سپيد گردنبند بهار را به گردن آويزم.

كاش مي شد همراه پرستوهاي مهاجر به ديدن خدا روم

 

و كاش مي شد آسمان كاخ رويايم بود.

وقتيكه به آسمان رسم از ابرها براي خود انساني مي سازم كه احساسم را درك كند

 

و آنگاه با دستان خود گل محبت را مي كارم

 

و خانه عشق را راه مي اندازم

 

و درخت ودايي را كه وجود دارد قطع خواهم كرد.

من سرود و غزل آخر را خواهم كشت

 

و كنار هرپيچ رود ابري ازجنس بو دن و ماندن خواهم گذاشت

 

من در آنجا به انتظار غروب مي نشينم

 

و در آن لحظه پر شكوه و رويايي پرنده هاي دلشكسته را آزاد خواهم كرد

 

من نور را مي گيرم و زندگي مي كنم

 

من عشق را از ابرها مي گيرم و با ضربان قلب طلوع احساسم را جان مي بخشم

 

و با هر غروب صدايم را مي گشايم

 

من درميان ابرها خانه اي مي سازم و با تنهايي خود بازي مي كنم

من در ميان ابرهاي ريز و درشت شعر خواهم خواند

 

خواهم خوابيد

 

و هر صبح با نوازش طلايي رنگ خورشيد بيدار خواهم شد

 

من از تنهايي خود نمي رنجم

 

من همزاد تنهايي, دوست غم، و از جنس مرگم

 

فقط، فقط اي كاش ابرها احساسم را درك كنند

 

در آسمان شكوفه هاي عشق مي كارم و به روي ابرها پرواز را تجربه مي كنم

 

من به هر تكه اؤ ابر عشق مي دهم و غم آنها را مي گيرم

 

و سعي مي كنم احساسشان را درك كنم

 

و از اقاقي هاي آنها بدرستي مواظبت كنم

 

قاصدك من خسته از پرواز خيالم باز مي گردد

 

و درگوشم نجوا مي كند رويا تمام شد

تا به خود مي آيم غروب است و من دلتنگتر از هميشه

 

كاش اين ابرها در اين سفر مرا همراه خود مي بردند.

 

+ نوشته شده در  86/09/28ساعت 8:10  توسط امیر و یاسمین | 

دوستی بدستم نامه ای داد، خواندم.

 

در آن نوشته بود:

 

رفیق! معلوم است گرسنگی نکشیده ای که این همه از عشق می نویسی!

 

بی درنگ قلم از جیب در آوردم و نوشتم:

 

گرسنه تر از آن هستم که عاشق نباشم!!..........................

 

فقیر تر از ثروتمندانی که جز " پول " ثروتی ندارند، آنهایی هستند که شکمشان سیر،

 

ولی چشم شان گرسنه است....

 

و اگر "" معرفت "" ثروت تو باشد هر گز به کفر رو نخواهی آورد ....................!؟

 

+ نوشته شده در  86/09/27ساعت 8:34  توسط امیر و یاسمین | 

روزي مردي عقربي را ديد که درون آب دست و پا ميزند

 

او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد

 

اما عقرب انگشت او را نيش زد .

مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد

 

اما عقرب بار ديگر او را نيش زد.

 

رهگذري او را ديد و پرسيد:

 

براي چه عقربي را که نيش مي زند نجات ميدهي؟

 

مرد پاسخ داد: اين طبيعت عقرب است که نيش بزند

 

ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم

 

پس چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتاً نيش ميزند ؟؟



هر کسی یه طبیعتی داره، پس سعی کن بخاطر طبیعت دیگران طبیعت خودت رو فراموش نکنی

 

 

هرگز عشق ورزيدن را متوقف نساز،

 

                                               لطف و مهرباني خود را دريغ نکن،

 

                                                                                           حتي اگر ديگران تو را بيازارند

+ نوشته شده در  86/09/26ساعت 15:6  توسط امیر و یاسمین | 

قلب منی عزیز من دوست دارم یه عالمه

 

هر چی به پات گل بریزم باز میدونم خیلی کمه

 

روز و شبم بدون تو میگذره اما خیلی سخت

 

نا ندارم بی تو باشم بمون تو در کنار من

 

تو عشق من وجود من فرشته نجات من

 

امید من قرار من بیا تو باز کنار من

 

عشق منی عزیز من بخوای نخوای مال منی

 

کاش یه روز از راه برسه از این و اون دل بکنی

 

بزار که عطر نفسات پر کنه قلب خونه رو

 

میخوام که عاشق بمیرم حتی اگه بگی برو

 

تو عشق من وجود من فرشته نجات من

 

امید من قرار من بیا تو باز کنار من

 

+ نوشته شده در  86/09/26ساعت 14:59  توسط امیر و یاسمین | 

 

چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي

و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده،

زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي

حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري

چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي

که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده

چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني

ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي

چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه

دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز... عاشقي؟

پس گوش كن! بدان، عاشق به اميد عشقش زندست.

بدان، يه عاشق، عاشق كشي بلد نيست.

بدان، يه عاشق هرگز دروغ نميگه مخصوصاً به عشقش.

بدان، اگه به كسي دروغ گفتي يعني اون رو كشتي.

اگه عشقت رو دوست داري هرگز به اون قول نده.

خجالت و غرور رو بذار كنار، اگه دوسش داري بهش بگو،

به ساده ترين شكلي كه بلدي يا ميدوني كه ميفهمه كه دوسش داري

كسي مي تواند به پاي عشق بميرد كه پيش از آن در زندگي پيش چشمانش مرده باشد ...

 

+ نوشته شده در  86/09/26ساعت 8:8  توسط امیر و یاسمین | 

 

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد

 

و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:

مقصد ما خداست. كيست كه با ما سفر كند؟

كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد؟

كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟

قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدند

 

از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.

در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد،

 

زيرا سبكي قانون راه خداست .

قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد.

 

پيامبر گفت اينجا بهشت است.

 

مسافران بهشتي پياده شوند، اما اينجا ايستگاه آخر نيست .

مسافراني كه پياده شدند، بهشتي شدند.

 

اما اندكي، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :

درود بر شما راز من همين بود. آن كه مرا ميخواهد، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .

و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد ديگر نه قطاري بود و نه مسافري .

 

+ نوشته شده در  86/09/26ساعت 8:4  توسط امیر و یاسمین | 

ظلم معلم 

انوشيروان را معلمى بود.

روزى معلم او را بدون تقصير بيازرد،

انوشيروان كينه او را به دل گرفت تا به پادشاهى رسيد.

روزى او را طلبيد و با تندى از او پرسيد: كه چرا به من بى سبب ظلم نمودى؟

معلم گفت: چون اميد آن داشتم كه بعد از پدر به پادشاهى برسى.

خواستم كه تو را طعم ظلم بچشانم تا در ايام سلطنت به كسى ظلم ننمائى.

 

+ نوشته شده در  86/09/26ساعت 7:59  توسط امیر و یاسمین | 
 

گردر دل می دیدم غم ودرد جدایی را   

                            به دل هرگزنمی دادم خیال آشنایی را 

 عشق با روح شقایق زیباست  

                          عشق با حسرت عاشق زیباست  

عشق با نبض دقایق زیباست  

                     عشق با زهر حقایق زیباست

                                            عشق با در حسرت دیدار تو بودن زیباست    

+ نوشته شده در  86/09/26ساعت 6:56  توسط امیر و یاسمین | 

روز قسمت بود


خدا هستي را قسمت مي کرد


خدا گفت : چيزي از من بخواهيد


هر چه باشد شما را خواهم داد

سهم تان را از هستي طلب کنيد

زيرا خدا بخشنده است

و هر که آمد چيزي خواست

يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن

يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز

يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را

در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت :

خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم

نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ نه بال

و نه پايي و نه آسمان و نه دريا .....

تنها کمي از خودت

تنها کمي از خودت به من بده

و خدا کمي نور به او داد

نام او کرم شب تاب شد

خدا گفت : آن که نوري با خود دارد بزرگ است

حتي اگر به قدر ذره اي باشد

تو حالا همان خورشيدي

که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي

و رو به ديگران گفت :

کاش مي دانستيد

که اين کرم کوچک بهترين را خواست

زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست .

 

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 17:4  توسط امیر و یاسمین | 

زیبایی

صدفی به صدف دیگر گفت:

درد زیادی در درونم احساس می کنم.

دردی سنگین که مرا عذاب می دهد.

صدف دیگر با غرور گفت:

ستایش خدای آسمان ها و زمین را،

که من هیچ دردی را در خود ندارم،

خوب هستم و سلامت.

در همان لحظه خرچنگی از آنجا عبور می کرد و صحبت آنها را شنید

رو کرد به صدف از خود راضی و گفت:

بله، تو کاملا خوب و سلامتی،

اما دردی که همسایه ات را می آزارد،

مرواریدی بی نهایت زیباست که تو از آن بی بهره ای !

 

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 16:59  توسط امیر و یاسمین | 

تصميم

مرد تصميمش را گرفته بود.

مي خواست اموالش را بفروشد و در تجارت به کار اندازد.

هر شب دعا مي کرد: خدايا کمکم کن تا در تجارت موفق شوم...

اما هر چه بيشتر تلاش مي کرد کمتر موفق ميشد

تا اينکه بالاخره توانست آنها را با قيمت بالايي بفروشد

عاقبت چنان غرق در ثروت شد که از همه چيز و همه کس بريد.

از تنهايي به خدا پناه برد و گفت:

خدايا! تو که مي دانستي عاقبتم چنين مي شود چرا دعايم را مستجاب کردي؟؟؟

در خواب کسي به او گفت:

بار اول ثروت خواستي و خدا از تو صبر خواست

اگر صبر مي کردي بهترين راه را براي خوشبختي انتخاب مي کردي.

 

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 16:57  توسط امیر و یاسمین | 

گوش عمروعاص 

 

معاويه روزى عمروعاص را به كاخ خود دعوت نمود و گفت:

من رازى دارم كه تاكنون پنهان كرده بودم.

اكنون تصميم گرفتم آن را بگويم.

گوشت را نزديك دهان من آر تا بگويم.

عمروعاص سر را پيش برد و گوشش را نزديك دهان معاويه قرار داد.

معاويه گوشش را به دندان گرفت و سخت گزيد كه صداى نعره عمروعاص بلند شد

معاویه در دم گفت:

اى عمروعاص با همه حكمت و تدبير تو كه بدان شهرت دارى ديدى چگونه فريبت دادم؟

تو هيچ فكر نكردى كه جز من و تو كسى در اين اطاق نيست

پس چرا در اين اطاق كه هيچكس نيست، رازى بيخ گوش تو بگويم و بلند نگويم؟

خواستم عملا به تو بفهمانم كه در اين امر هم مثل ساير امور من از تو زيرك تر و باهوش تر هستم.

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 12:7  توسط امیر و یاسمین | 

ما همسایه خدا بودیم

 

 

شايد مرا ديگر نشناسی، شايد مرا به ياد نياوری. اما من تو را خوب می شناسم.

 

ما همسايه ی شما بوديم و شما همسايه ی ما و همه مان همسايه ی خدا

 

يادم می آيد گاهی وقتها می رفتی و زير بال فرشته ها قایم می شدی

 

و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛

 

تو می خنديدی و من پشت خنده هايت پيدايت می کردم

 

خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی.

 

توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود.

 

نور از لای انگشتهای نازکت می چکيد.

 

راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند

 

يادت می آيد؟

 

گاهی شيطنت می کرديم و می رفتيم سراغ شيطان.

 

تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد.

 

اما زورش به ما نمی رسيد.

 

فقط می گفت: همين که پايتان به زمين برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم

 

تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.

 

آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره می پريدی

 

و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی

 

اما هميشه خواب زمين را می ديدی.

 

آرزوئی روياهای تو را قلقلک می داد.

 

دلت می خواست به دنيا بيائی.

 

و هميشه اين را به خدا می گفتی.

 

و آن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنيايت آورد.

 

من هم همين کار را کردم،

 

بچه های ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد

 

تو اسم مرا از ياد بردی و من اسم تو را

 

ما ديگر نه همسايه ی هم بوديم نه همسايه ی خدا

 

 .......

 

ما گم شديم و خدا را گم کرديم

 

دوست من، همبازی بهشتی ام!

 

نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده.

 

هنوز آخرين جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند:

 

از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگر گم شدی از اين راه بيا. بلند شو

 

از دلت شروع کن

 

شايد دوباره همديگر را پيدا کرديم

 

 

 

عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 9:9  توسط امیر و یاسمین | 

عشق آن نیست که هر لحظه کنارت باشد

عشق آن است که هر لحظه به یادت باشد

 

************************

 

بعضی وقتا چشمام به قلبم حسودی می کنن

میدونی چرا؟

...

خوب حدث بزن؟

...

نمیدونی؟

...

چون تو همیشه به قلبم نزدیکی اما از چشمام دوری

+ نوشته شده در  86/09/24ساعت 15:29  توسط امیر و یاسمین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
این وبلاگ رو با تمام وجودم تقدیم میکنم به عشقم یاسمین، امیدوارم که ازش خوشش بیاد

پیوندهای روزانه
نازنین
شهره
ms
آیسان
کوچکترین وبلاگ بچه های0281
مسافر زمان ( آیدین )
تینا و امین
لادن
محمد عالی پور
مهسا
امیر - عبد - حجت
مجید حاجی زاده
میسا
فرزانه
فرهاد شاهمرادی
نیما
سعید ( عاشق )
محمد نیکزاد
حامی
سهیلا
شهریار و مهسا
کربلایی
×××
تنها
شیدا
نغمه
فرهاد شاهمرادی
مهدی صادقی
ساغر
غزل
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته سوم اسفند 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته چهارم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم بهمن 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
پیوندها
زیارت عتبات عالیات تنها با یک کلیک
بهشت را برای خود بخرید ( با اهداء اعضای بدن )
کمیابترین های دنیا ( حتماً کلیک کن )
تخصصی ترین سایت موبایل در ایران
اگه یاهو مسنجر شما تعطیله، آف هاتون رو از اینجا چک کنید 1
اگه یاهو مسنجر شما تعطیله، آف هاتون رو از اینجا چک کنید 2
مایحتاج روزانه
کارت پستال اینترنتی
فال هفته ( یکشنبه ها به روز میشه )
اینم یه آرشیو نسبتا کامل از همه خواننده ها
گالری عکس از همه چیز
گالری عکس ماشین 1
گالری عکس ماشین 2
گالری عکس ماشین 3
اطلاعاتی در مورد تلفن همراه
دانلود جدیدترین آهنگهای روز دنیا ( 1 )
دانلود جدیدترین آهنگهای روز دنیا ( 2 )
دانلود جدیدترین آهنگهای روز دنیا ( 3 )
دانلود جدیدترین آهنگهای روز دنیا ( 4 )
دانلود جدیدترین آهنگهای روز دنیا ( 5 )
لیست قیمت و فروش آنلاین قطعات کامپیوتر
DISK MANAGER FREE
قیمت دات کام
Share The Fun
سایت برنامه 90 برای دوستای فوتبالی
دانلود همه چیز برای موبایل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان