![]() |
![]() |
|
| نه تشنه عشق، چون آدم تشنه روزی سیرآب میشه |
|
آن بت گريه می کرد. زيرا هرگز نتوانسته بود دعايی را مستجاب کند و معجزه ای را برآورده. زيرا شادمان نمی شد از پيشکش هايی که به پايش می ريختند و قربانی هايی که برايش می آوردند زيرا دلتنگ کوهی بود که از آن جدايش کرده بودند و بيزار از آن تيشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامی برايش گذاشته بودند و ستايشش می کردند. بت بزرگ گريه می کرد. زيرا می دانست نه بزرگ است و نه باشکوه و نه مقدس همه به پای او می افتادند و او به پای خدا. همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گريستند و او برای خدا او بتی بود که بزرگی نمی خواست، .عظمت و ابهت و تقدس نمی خواست. نام نمی خواست و نشان نمی خواست او گريه می کرد و از خدا تبر می خواست. ابراهيم می خواست. شکستن و فرو ريختن می خواست خدا اما دعايش را مستجاب نمی کرد هزار سال گذشت. هزاران سال. و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهيم آن روز بت بزرگ بيش از هر بار ديگر گريست، بلندتر از هر روز زيرا دانست که ابراهيمی نخواهد بود. زيرا دانست که از اين پس او هم بت است و هم ابراهيم خدايا! خدايا! خدايا چگونه بتی می تواند تبر بر خود بزند؟ چگونه بتی می تواند خود را در هم شکند و خود را فرو ريزد؟ چگونه؟ چگونه؟چگونه؟ ...... خدايا ابراهيمی بفرست، خدايا ابراهيمی بفرست، خدايا ابراهيمی بفرست خدا اما ابراهيمی نفرستاد بی باکی و دليری و جسارتی اما فرستاد، ابراهيم وار و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ريخت. مردمان گفتند اين بت نبود، سنگی بود سست و خاکی بود پراکنده پس نامش را از ياد بردند و تکه هايش را به آب دادند و خاکه هايش را به باد و ديگر کسی نام او را نبرد، نام آن بتی که خود را شکست. اما هنوز صدای شادی او به گوش می رسد، صدای شادی آن مشت خاک که از ستايش مردمان رهيد صدای او که به عشق و شکوه و آزادی رسيد من هشتمين آن هفت نفرم >>> عرفان نظر آهاری |
|
+ نوشته شده در
86/10/27ساعت 14:35 توسط امیر و یاسمین |
|
|
عشق و ازدواج شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندمزار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندمزار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني. شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندمزار رفتم . استاد گفت: عشق يعني همين، شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟ استاد به سخن آمد كه: به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم نميتواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين. |
|
+ نوشته شده در
86/10/25ساعت 7:34 توسط امیر و یاسمین |
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
86/10/22ساعت 9:4 توسط امیر و یاسمین |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلاگ رو با تمام وجودم تقدیم میکنم به عشقم یاسمین، امیدوارم که ازش خوشش بیاد
|
|
RSS
|