![]() |
![]() |
|
| نه تشنه عشق، چون آدم تشنه روزی سیرآب میشه |
|
به نام او كه آسمان خيال و روياهايم را ساخت كاش مي توانستم سواربر قاصدك نام آور بسوي آسمان پرواز كنم آنوقت ميان ابرهاي سپيد گردنبند بهار را به گردن آويزم. كاش مي شد همراه پرستوهاي مهاجر به ديدن خدا روم و كاش مي شد آسمان كاخ رويايم بود. وقتيكه به آسمان رسم از ابرها براي خود انساني مي سازم كه احساسم را درك كند و آنگاه با دستان خود گل محبت را مي كارم و خانه عشق را راه مي اندازم و درخت ودايي را كه وجود دارد قطع خواهم كرد. من سرود و غزل آخر را خواهم كشت و كنار هرپيچ رود ابري ازجنس بو دن و ماندن خواهم گذاشت من در آنجا به انتظار غروب مي نشينم و در آن لحظه پر شكوه و رويايي پرنده هاي دلشكسته را آزاد خواهم كرد من نور را مي گيرم و زندگي مي كنم من عشق را از ابرها مي گيرم و با ضربان قلب طلوع احساسم را جان مي بخشم و با هر غروب صدايم را مي گشايم من درميان ابرها خانه اي مي سازم و با تنهايي خود بازي مي كنم من در ميان ابرهاي ريز و درشت شعر خواهم خواند خواهم خوابيد و هر صبح با نوازش طلايي رنگ خورشيد بيدار خواهم شد من از تنهايي خود نمي رنجم من همزاد تنهايي, دوست غم، و از جنس مرگم فقط، فقط اي كاش ابرها احساسم را درك كنند در آسمان شكوفه هاي عشق مي كارم و به روي ابرها پرواز را تجربه مي كنم من به هر تكه اؤ ابر عشق مي دهم و غم آنها را مي گيرم و سعي مي كنم احساسشان را درك كنم و از اقاقي هاي آنها بدرستي مواظبت كنم قاصدك من خسته از پرواز خيالم باز مي گردد و درگوشم نجوا مي كند رويا تمام شد تا به خود مي آيم غروب است و من دلتنگتر از هميشه كاش اين ابرها در اين سفر مرا همراه خود مي بردند. |
|
+ نوشته شده در
86/09/28ساعت 8:10 توسط امیر و یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلاگ رو با تمام وجودم تقدیم میکنم به عشقم یاسمین، امیدوارم که ازش خوشش بیاد
|
|
RSS
|