![]() |
![]() |
|
| نه تشنه عشق، چون آدم تشنه روزی سیرآب میشه |
|
سلام دوم اينكه : .... این روزها جای خالیت را بیشتر احساس میکنم. در خیابان.....تاکسی.....سر كار.....در حافظه موبایلم... درست قبل از سفررفتن و دقیقا بعد از رسیدن به مقصد...... اما هنوز در ترانه هایم هستی.....مغرور و دست نیافتنی.....سبز و مهربان.....سبز پر رنگ همان رنگي كه دوست داري. به بودن بی تو عادت نکردم هيچوقت.... دستهای من هنوز هم بوی دستهای تو را میدهد ......شبم با چراغ هیچ خورشیدی روشن نمیشود...راستي چرا بعد از تو بي خوابي به سراغم امد.... من از بی تو بودن ، به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. امروز دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی كه گذشت، گرفته است.... بغض چشمانم به اندازه باروري تمام ابرهاي بهاريست وقلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در کوره ی داغ تابستانی خود دارد می سوزد...چهارفصلی است انگار، سرزمین دقایق من! عشقت را در هزار کلمه ی عاشقانه پیچیده بودی، و من مثل کودکی بازیگوش، شوق باز کردن کاغذ کادو را داشتم و دیدن احساسی که توی آن جا خوش کرده بود.. چه ساده بودم من، که مثل کودکی هایم فریب طعم شیرین آب نبات را خوردم ... باز هم کام لحظه هایم شیرین شد از طعم کلمات عاشقانه و عقل رنگ باخت در شوقِ معشوق بودن!!. یادم امد که روزی به خودم قول داده بودم که گول عشق را نخورم و واقع بین باشم. یادم رفت به خودم قول داده بودم که همیشه از عقل کمک بگیرم بیچاره عقل! در پشت حصارهایِ بلندِ زندانِ احساس، چنان محبوس بود که راهی به بیرون نداشت . راستي چه چیز مرهم زخم تنهایی ات شد، که از عشق آرامش بخش تر بود؟ کلاه عاشقی را بر سر دلم گذاشتم... دلم گرفته! دلم به اندازه ی تمام روزهای پائیزی گرفته است...آسمان چشمانم به اندازه ی تمام ابرهای بهاری بارانی است...و قلبم انگار به اندازه ی سردترین روزهای زمستانی، یخ زده است...اما وجودم در کوره ی داغ تابستانی خود دارد می سوزد... داغی است بر دلم که می گدازد جگرم را...چهارفصلی است انگار سرزمین دقایق من! واي خدا چرا به پایان خود نمي رسم.
|
|
+ نوشته شده در
87/12/18ساعت 9:39 توسط امیر و یاسمین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
این وبلاگ رو با تمام وجودم تقدیم میکنم به عشقم یاسمین، امیدوارم که ازش خوشش بیاد
|
|
RSS
|